تبليغاتX
میرزا وکیل ایرانی
خوشنام ترین نام ها بدنامی دراجرای عدالت است
چند وقتی است می خواهم ازتو حلالیت بگیرم میدانم می آیی و به وبلاگ سر میزنی شهامتش را نداشتم بهت پیامک بدهم.. ترو بخدا برای همه بدی هایم برای همه قضاوت هایی که از روی لج کردم مرا ببخش اگر دلت را شکستم مرا ببخش بخدا در برزخی هستم میدانم سخت است اما ترو به همان خدا مرا حلال کن... کاش فرصتی بود باز می دیدمت و صحبت میکردیم . حلالم کن.زندگی یعنی یک سار پرید...آذر ۸۶ همیشه ابدیه...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 10:46  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

نمی دانم تا بحال امتحان کرده اید که مزه ای متفاوت از مزه گس خرمالو را ترجمه کنید یا نه اما من بعد از سالها خرمالو خوردن به این کشف رسیدم که اگر مغز وسط خرمالو را با ظرافت خاصی بخورید از مزه آن لذت خواهید برد و به جد یکی از طرفداران پروپاقرص خرمالو خواهید شد. زندگی هم به نظر من مثل خرمالوست باید بلد باشی که مغز شیرین آن را بچشی شاید کمی بلند و پستی های زندگی کامت را گس کند اما یقین شیرنی مغز زندگی بر مزه گس آن غالب است

...................................پـــــــــــــــــــــــــــی نـــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــت...........................

* تهران.ایستگاه متروی میرداماد. پیرزنی سالخورده با دستانی لرزان در حال فروختن فیلم دی وی دی هست کنجکاو می شوم نزدیک می شوم و به او می گویم : مادر فیلم جدید و باحال چی داری؟ رو به من کرد و گفت : مادرجون چه مدلی می خواهی ؟ نیمه ؟ یا تمام ؟ خانوادگی یا تنهایی؟ مغزم هنگ می کنه پیرزنی که فکر می کنم ۷۰ سال سن دارد فیلم س.ک.س می فروشد البته چیزی که الان تو تهران شایع شده و شما با ۱۰۰۰ تومان می توانی یک فیلم که اگر آن را بخواهی در آمریکا و اروپا تهیه کنی باید۷۰ دلار بپردازی بخرید.و اینگونه استعمار فرهنگی و بنده فرهنگ لختی و س.ک.س می شوی.

*تهران. پارک وی. ساعت ۲ نصفه شب. گاهی با دوستم شب های جمعه که وقتی می خواهم به سمت امام زاده صالح یا دربند برویم او را می بینیم . زنی با آرایش زننده که کنار جاده می ایستد و ده ها ماشین مدل بالا کنارش رد می شوند و به او قیمت می دهند یکی از شب ها به دوستم گفتم که دوست دارم ببینم امشب با کدام ماشین می رود و بعد آن ماشین را دنبال کنیم. احمدکه از خدا خواسته . بعد از ۱ ساعت انتظار سوار یک بنز کروکی سرباز می شود آرام بدون آنکه متوجه شود دنبالش می روم اول تجریش را چندبار بالا پایین رفت رفتارشان عجیب بود زن در سرعت ماشین چند بار می خواست در را باز کند خود را پایین بیاندازد کمی مشکوک شدیم به دوستم گفتم از کنارشان رد شود که ببینم چه می گویند؟ نزدیک شدیم، زن با ناسزهای رکیک از مرد می خواست که نگه دارد تا او پیاده شود. زن به او گفت مگه می خواهد پول سیب زمینی بدهد که اینقدر ارزون می گوید و بعد گفت تو گفتی ۱۰۰.۰۰۰ تومان و بعد هم دوباره ناسزای رکیک. دوباره عقب افتادیم در یک لحظه که عقب بودم کثیف ترین صحنه زندگی ام را دیدم زن درحالی که در را باز کرده بود مرد با لگت او را ماشین به بیرون پرت کرد. زن شانس آورد که سرعت ماشین کم بود بنز به سرعت رفت اما زن بیهوش در حالی که از سرش خون می آمد بروی جاده افتاده بود. قبل از اینکه ما پیاده شویم چند ماشین ایستاند یکی هم او را سوار کرد تا به بیمارستان برساند. این هم شبی تلخ از زندگی یک روسپی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:37  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

سلام دوستی که میخواست ایمیل بگذارد منتظرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 3:31  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

چه اشکالی دارد که حقیقت رو اینجوری بنویسیم "هغیغط" ما که دیگه عادت کردیم به وارونه جلوه دادن همه چیز من جمله همین "هغیغط که هیچ فرقی با همون دروغ نداره. خیلی دوست داشتم امسال هم مثل قبل ترها جدی تر بنویسم بیشتر به وبلاگ سر بزنم اما دیدم که خیلی وقته خودم رو مشغول کارهایی کرده ام که از خودم باز مونده ام و کلی نظر تایید نشده در وبلاگ دلم هست که باید بخونمشون و بعد تایید یا حذفشون کنم و یا برای بعضی هاشون جواب بگذارم...سالی که برمن گذشت سالی بود که لحظه تحویلش در حرم حضرت عباس به ضریح حضرت چسبیده بودم و... که واقعا شروع حسینی وعباسی سال برایم شیرین بود.در سال ۹۰ عده ای وارد زندگی ام شدند و عده ای هم به بایگانی دل رفتند و بعضی ها هم به کاغذ خرد کن ذهن از رفتن همیشه ناراحت میشوم حتی آنهایی که به کاغذ خرد کن سپرده شدند اما هرگز از آمدن ناراحت نمیشوم حتی برای لحظه ای... سال ۹۰ تغیر بسیاری بزرگی برای دیدم وافکارم نسبت به اطرافم و آدم ها داشت خصوصا در چندماهه اخیر بلاخره گذر از ربع قرن سن زندگی ام باید با تغیراتی مواجه میشد که شد... همین که توانستم زندگی ام را از جوزدگی خارج کنم کلی برایم جای شکر را داشت. به نظر خودم از همه مهتر نکاتی بود که در رابطه با خودم وخدای خودم بدست آوردم اینکه واقعا اگر خدا بخواهد به بنده ای عزت بدهد اگر همه آدمای دنیا جمع شوند تا اورا به زیر آورند و او را ذلیل کند هیچ غلطی نمی توانند بکنند واگر خدا بخواهد بنده ای را ذلیل کند اگر همه آدمای دنیا جمع شوند تا او را عزیز کنند بازهم هیچ غلطی نمی توانند بکنند.... این از این کلی باهاش حال کردم. دوم اینکه یاد گرفتم که همه ما در جای خودمون میتونیم فرعون باشیم فقط "مصر" های ما کوچیک وبزرگه یکی مصرش زن وبچه اش ،یکی مصرش ماشینش و حساب بانکی اشه ، یکی مصرش عنوان و دک و پوز روشنفکری اشه ، یکی هم مصرش نماز وعبادتش در برابر خداست که هرکدمون از ما یجوری ندای " انا ربکم علی " به سر میدیم و واسه خدا گنده لات بازی درمیاریم که خداییش پوست شکلات هم نیستیم یکیش خود من... پس الکی واسه کسی دور برنداریم .سویمش وچهاریمش و الی آخر هم یه چیزایی است بین من وخدا. در سال ۹۰ خدا رو شکر سفر زیاد رفتم و هر سفر واسم سوغاتی های خاص خودش رو داشت خصوصا سفرهایی که به قم میرفتم.میدونید آدم بدون اینکه در کنار آدمای دیگه باشه آدم حساب نمیشه نه بالاتر از اونا نه پایین تر از اونا در کنار خود آدما همون کف کف اونی که میتونه اوج بگیره روح آدماست یکی بالا یکی پایین البته همه میتونن بالا برن اما هیچکی قرار نیست پایین بمونه...امسال یه چیزش جالب بود که من تونستم شعر بگم بلاخره این کافه نشینی ما در " کافه سارا" ما رو به شعر گفتن کشوند. سال ۹۰ سالی بود که دوستی که چندسالی به دلیل دوبهم زنی عده ای شیطان صفت از من دور شده بودند باز به پیشم برگشت و باز صمیمانه مثل قبل باهم دوستیم رو ادامه دادیم... سال ۹۰ هم غم داشت،هم ناسزا داشت،هم طرد شدن داشت ،هم گریه داشت ، هم بغض داشت و از طرف دیگه خنده ودوست های جدید و هزارتا خوبی دیگه هم داشت خوب زندگی دقیقا امسال برای من دو روی سکه را داشت در پایان این سال دوست دارم چندتا دعایی که همیشه از صمیم قلب میگم رو هم برای شما بگم اول اینکه فرج آقامون رو زودتر برسونه دوم اینکه خدا در دنیا و آخرت حافظ پدرومادرم وهمه مومنین ومومنات باشه سوم اینکه خدا در دنیا و آخرت از سر تقصیرات من و پدر ومادرم و برادهایم ومومنین مومنات بگذرد چهارم آنکه خدا توفیق شهادت رو به من سراپا گناه در راه خودش نصیبم بکنه دعای شهید سید عباس موسوی دبیرکل اول حزب الله در قنوت قبل از شهادتش " الهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک" وپنجم   "الهم ارزقنا رزقا حلال طیبا واسعا" وکلی دعاهای دیگه واسه بعضی ها..... پیش پیش سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم حتی اونی که میاد به وبلاگم سر میزنه و بهم میگه حالش از من بهم میخوره خصوصا به اون تبریک ویژه میگم چون میدونم کی هست وخودش میدونه دوست اش دارم...خیلی...

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*از دوستانی که در پست قبلی ام ابراز لطف کردند تشکر می کنم هرکس عقیده اش برای خودش محترمه

* سعی کرده اما با نظر افراد و خود افراد با سه صدر برخورد کنم پس هرنظری دارید بگذارید اما جرئت این هم داشته باشید از خود آدرس بگذارید

* جا دارد از نظرات فردی که در این یکساله نظرات خود را بانام " میرمحمدرضا" مینوشت تشکر کنم وبگویم انشالله در سال جدید خدا سرعقلت بیاورد وآدرسی از خودت بگذاری البته نگذاری هم برایم مهم نیست

* شاید توی سالهای ۸۳ و یا ۸۲ که تازه وبلاگ نویسی میکردم برای جلب نظر دیگران بود اما به این جا و درهمین وقت برای خودم مینویسم نه اینکه نظرات دیگران برایم مهم نباشد اما خودم ودلم در الویت هستیم

*برای همتون آرزوی خوشبختی دارم در سال جدید انشالله این دعای حول حالنا واقعا روی همه ما تاثیر گذار باشه و رابطه ما خدامون درست بشه

* شما هم دعا کنید در سال جدید بتونم کمی بیشتر به وبلاگم سر بزنم و مطلب بنویسم

* احتمالا حضرت آقا امسال رو سال بیداری اسلامی نام گذاری کنه وشاید هم سال جهاد اقصادی رو به دلیل اینکه مسئولین خوب حرف اقا رو گوش کردن وبچه های خوبی بودن و اصلا ملت به مشکل اقتصادی برنخوردن رو تکرار کنه...

* کافه هغیغط یادتون نره خوب بهش فکر کنید. یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:51  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

۲۶ آذر   ۱۳۸۶ روزی است ماندگار از حالا تا قیامت روز سوختن روز وصل و روز فصل روز داغ بر دل...  همه با این شعر شروع شد و تمام شد...

زندگی یعنی یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی
دلخوشی ها کم نیست
مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند...

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینوشـــــــــــــــــــــــت

*برای این ست فقط نظر خصوصی میگذارم شایدبرایم نظر گذاشت.بقیه برام مهم نیستتن

*لطفا کسی فضولی نکنه که داستان چیه...

* من هم خیلی وقته پریدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:45  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

یادش بخیر زمان کودکی و نوجوانی ۱۰ روز مانده به محرم در مسجد خود را برای فرا رسیدن محرم آماده میکردیم خود ۱۰ روز دیگر خانه نمی شناختیم و من هرچه در زندگی برکت دارم از همان روزهاست... برکت حسینی عمرم... اما این روزها آنقدر دچار روزمره گی زندگی شده ام که الان روز ۶ محرم به اهواز رسیده ام اما باز شکر که عمری باقی ماندکه همین روزها را در عمرم ثبت کنم انشاالله همه ما عمری حسینی داشته باشیم... اهواز محرم هایت را دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 21:20  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

شعری که در کافه سارا پاتوق همیشگی ام نرسیده به میدون ولی عصر تازگی ها گفتم

اسپرسوی تنهایی

 

کافه وتلخی و تنهایی...

اسپرسو ومن وتنهایی...

 وبازتنهایی...

حافظ گفت: دیدم بخواب خوش که به دستم پیاله بود...

همان حافظ برای خودش گفت!... چراکه بخواب خوش بودحافظ...

 پیاله نبودوفنجان بود...

فنجان تنهایی...

 اسپرسو...

تلخی ات را دوست دارم...

 قهوه و تنهایی وتلخی...

کافه سارا را...

 سارای تنها را...

 خودم ،قهوه،کافه سارا، تلخی بی شکر را...

 و باز تنهایی را دوست دارم.

پ.ن.....

خودت بری بر نگردی....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 18:25  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

اهوازم.همین خیلی ساده. کارون با یه کوله بار خاطره سنگین... وای خدا اهواز...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 18:40  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

 همیشه پیش خودم میگفتم که در هرمقامی که باشم ساده بودن و نشستن با آدمای معمولی رو فراموش نمیکنم اما شرایطی به وجود آمد که کمی باعث شد به این عقیده خودم عمیقتر نگاه کنم.چند روز پیش درحوالی میرداماد با دوستی قرار داشتم و ۲ساعت بعد از ایشان هم با دوست دیگری وقتی جلسه اولم تمام شد ۱ ساعت بیشتر برای جلسه دوم وقت نداشتم.برای آن که نماز عصرم هم بخوانم بسوی پارکی که کنار اتوبان حقانی بود رفتم تا جایی را برای نماز پیدا کنم وقتی جایی پیدا نشد از نگهبان پارک اجازه خواستم در اتاقکش نماز بخوانم اول قبول نکرد اما وقتی چهره و لبخندم را دید مرا به اتاق محقر اما با صفایش راه داد.تلویزیون سیاه وسفید قدیمی در گوشه اتاق ودر طرف دیگر یک یخچال که غلط نکنم به سن ننه بزرگم عمر داشت به چشم میخورد حس خاصی به اتاق پیدا کردم نمازم خیلی حال داد.نماز که تمام شد سر صحبت با دو نگهبان پارک باز شد یکیشان از همدان آمده بود میگفت هر دو ماه به خانه می رود یک مرد ۵۵ ساله اما چهره فرطوطش به آدم های ۷۰ ساله میخورد میگفت : آب را کشیدند بردند نیروگاه برق کشاورزی ما هم از رونق افتاد من و هردو پسرم آمدیم تهران کاگری آنهم با حقوق ۳۶۰ هزارتومانی... نگهبان دیگر پیرمردی افغانی بود بیشتر کارش باغبانی بود ،صفای عجیبی داشت به دل می نشست می گفت : پسرش در قم طلبه اس و دختر دانشجوی مهندسی خودش هم ۱۵ سال باغبان باغ امام رضا که یکی ازموقوفات آستان قدس است باغبان بوده اما به خاطر درس پسر ودخترش به تهران آمده اصلا از زندگی نمی نالید با آنکه حقوقش کم بود اما باز شکر خدا را میکرد.پیرمر افغان به مرد نگهبان گفت که برود نان بگیرد اما من اصرار کردم امروز مهمان من باشند من هم آدرس نانوایی را گرفتم وبه سمت نانوایی رفتم آن روز پول زیادی همراه نداشتم فقط در حد نان ودوتا پنیر خامه سر راه که می رفتم چشمم خورد به مرغ سوخاری پیش خودم گفتم اگر پول داشتم امروز این دو عزیز را به مرغ دعوت میکردم خودم هم چون آن رو پول نداشتم خیلی گشنه بودم تا بعد ظهر نه صبحانه خورده بودم نه نهار حسابی تا بعد ظهر گشنه شده بودم وقتب رسیدم در اتاق وقتی پیرمرد مرا با نان دید برق چشمانش را گرفت.سفره ای با روزنامه درست کرد و پهن کرد هم خامه و پنیرخامه ای را بازکردم نمیدانید چه لذتی داشت درکنار آنها غذا خوردن هنگام خوردن به این فکر میکردم آیا من همیشه می توانم در هرجایگاهی که باشم اینگونه می مانم که در کنار هرکسی ودرهرجایی غذا بخورم وبا آنها مرواوده داشته باشم؟ خوب که فکر کردم دیدم اگر من امروز پول خوبی داشتم حتما در رستورانی خوبی هم غذا میخوردم و دیگر فرصتی برای همنشینی با چنین مردمان ساده و تکلفی را پیدا نمیکردم بیشتر که فکر کردم دیدم حداقل تاکنون شعار میدادم که در هرشرایطی ساده نشین خواهم بودم ودر هرجایگاهی مردم ساده را باخودم یکی خواهم دید... اما دیدم تا در عمل قرارنگیرم نمیتوانم از این شعارها بدهم یاد این حرف استاد خوبم مرحوم علی صفایی افتادم که میگفت : اگر به مابگویند حاضری درکنار کعبه با محرمت زنا کنی میزنی برسرت میگویی حاضری بمیری اما اینکار نکنی،اگر به مابگویند حاضری سر عزیز حسین را ببری میزنی بر سرت مگویی ای کاش بوجود نمی آمدم تا این حرف بشنوم اما نه ما هنوز در جایگاهی قرارنگرفته ایم که به خاطر بدست آوردن محبوب هایمان حاضر باشیم هرکاری بکنیم و یا نکنیم . حالا حکایت من است...خدا انشاالله توفیق بدهد در هرجایگاهی که بودم ساده بودن و ساده نشین بودن درکنار مردمان را حفظ کنم

----------------------------------------------------------------------

گهی آدم علاقه هایی رو که داره به مرور زمان وبنا به شرایطی که برایش بوجود می آید رو از دست میدهد.مثلا همین نوشتن و پیگیری مطالب وبلاگ البته من مشغله ام بالا رفته اما علاقه ام به نوشتن مثل قبله.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 1:24  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

همیشه اول همه داستان ها خونده ایم "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود" امروز تامل بیشتری به این جمله کردم که: در یکی بود یکی نبود اونی که بود کی بود؟ و اونی که نبود کی بود؟ بعد خوب که دیدم: فهمیدم اونی که بود خدا بود و اونی که نبود ما آدما بودیم ودوباره فکر کردم دیدم بازهم که مانبودیم باز خدا بود و بود وبود واگر ما هم بودیم هیچکس تنها نبود و دیگه نمیگفتیم غیر از خدا هیچکس نبود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:46  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

خیلی وقت بود می خواستم بطور منظم دوباره شروع به نوشتن مطلب در وبلاگم بکنم اما آنقدر سرخودم را شلوغ کرده ام که... اما تولدم بهانه ای شد که دوباره دستم به نوشتن بیایید.دیروز روز تولدم بود ومن میرمحمدرضا صمدی وارد ۲۵ سالگی شدم یعنی من تاحالا ربع قرن عمر کردم و از یک گاو برای جامعه خودم کمتر بودم از این جهت گفتم گاو چون که گاو اقلا یه شیری داره و سودی می رسونه اما من چی؟ سالروز تولدم خاص بود چون یکی از آشناهای دور فوت کرده بود رفته بودم بهشت زهرا برای خاک سپاری حس فلسفی خاصی داشتم روز تولدم را در قبرستان آن هم در مراسم خاکسپاری بودم به این نتیجه رسیدم مرز بین تولدتا قبر اصلا وجود نداره  واین ما هستیم که بین این دو مرز می گذاریم.هردوش از یک جنسه فقط باید دید ما چه جوری بهش نگاه میکنیم...دنیایی یا روحانی...

*خیلی بده از کسی که انتظار داری که بهت تبریک بگه اما نگه.... دل آدم میسوزه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:56  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

الان که دارم این پست رو می نویسم در کافی نتی در نزدیکی  بین الحرمین کنار بارگاه اربابم حسین (ع) هستم سالی طلایی و لحظه تحویل طلایی در کنار آقام و اربابم حسین انشاالله امسال به معنای واقعی حول حالنا الی احسن حال رو در کنار ارباب تجربه کنم اینجا برای خودش حال و هوایی داره قطعه ای از بهشت خدا  انشاالله نصیبتون کنه حرم علمدار که دیگر نگو ونپرس... دائم پیش خودم میگفتم امسال برایم سال خوبی نبوده اما وقتی این هفته آخر سالم متبرک شد به زیارت حبیبم از حرفم پشیمان شدم انشالله سال خوبی داشته باشید و دلتون همیشه حسینی باشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:43  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

امروز در یک جلسه سیاسی خفن  که به نوعی آقایانی که میخواهند برای این مملکت تصمیم گیری کنند شرکت داشتند حضور (شورای راهبردی...) داشتم  که البته 2تن از روحانیون عزیز نیز در این جلسه حضور داشتند. به رسم مالوف در ابتدای جلسه دبیر جلسه پیشنهاد دادند که کسی قرآن بخواند هرکس به یک بهانه ای از خواندن قرآن شانه خالی میکردند آخر سر هم همه رو به روحانیون جلسه آوردند که بله حالا تا حاج آقا ها هستند ما قرآن نمی خوانیم... از این لحظه به بعد تعارف تیکه پاره کردن بین روحانیون که بله شما بخوانید بهتر است بلاخره یکی از آنها خواند که ای کاش حنجره اش میشکافت و صدای قرآن خواندش که موجب خنده زیرکانه بعضی حضار سیاسی جلسه شد از گلویش در نمی آمد(....) به او افسوس نخوردم به خودم افسوس خوردم که چقدر به وظایف مسلمانی خودم میرم؟ چرا میگویم مسلمانم اما هیچ انسی با قرآن ندارم امروز یکه خوردم... از خدا خودم خجالت کشیدم واقعا خاک بر سر من و مسلمانیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 23:14  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

این روزها در عصر یخبندان زندگی ام بسر می برم (سنت های ابتلاء وامتحان خدا) یاد شعر قیصر افتادم که میگفت: این روزها که می گذرد شادم/شادم که این روزها می گذرد شادم....(لطفا اين دوستي که پيغام خصوصي مي گذارد آدرس اميل هم بگذارد با او کار دارم خواهشا....)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10:50  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

این روزها بازار زمین خواری شدیدا در بازار بورس  " وال استریت جانی علی " گرم است و ملت رو آوردن به خوردن زمین!!! جلل خالق از این بشر دوپا که مانده بود این زمین را هم بخورد. من مانده ام اگر وضع به همین منوال بگذرد تا سال دیگر همین موقع کره زمینی باقی نخواهد ماند!!! اما برویم سر اصل مطب و آموزش همه شما گشنگان عزیز در خوردن زمین لذیذ. قبل از هر خزعبلی در این باب باید متذکر شوم که تمامی تبعات زمین خوردن پای خودتونه اگر یک موقع به مریضی های مطروحه در جلوتر دچار شدید هیچ ارتباطی به من ندارد(۱.خارش عجیب غریب در نواحی مختلفه بدن ۲. رودل کردن در حد تیم ملی که جهت مداوا به بخش ۲۰۹ بیمارستان او+ین انتقال پیدا می کنید۳. گرفتن ویروس واگیردار زمین خواریدز(ايدز زمين خواري) که هنوز دواش کشف نشده ۴. بیماری ضدشخصیتی ناعادلی که البته در این مورد  می توانید به اورژانس عدالتخواهان مراجعه کنید تا خون شما تعویض و چند لیتر خون عدالتدار به شما تزریق شود در ضمن تمامی زمین ها را نیز گلاب بروتون باید استفراغ کنید... وهزار بیماری لاعلاج دیگر  )تصمیم با خود شماست . یاد خر مشت ممدلی ما بخیر او هم بر اثر مصرف بیش حد زمین دچار توهم خری شده بود و خودشو از تپه ده پرت کرده بود پایین. من متد ویژه زمین خواری را از این خر محترم یاد گرفته بودم که حالا به شما عرضه می دارم. اول باید یک اشتها در حد یک اژدها داشته باشید اینجاست که انگیزه شما برای خوارش چند برابر     می شود. با عرض شرمندگی کم کم باید احساسات انسان بودن رو تبدیل به هر(...) می خواهید بکنید انتخاب با خود شماست می تواند یک (...) اهلی باشد و یا وحشی هرچه وحشی تر باشد بهتر جواب      می دهد و دندان های تیزتری برای دریدن زمین های صاحب دار پیدا می کنید. برای زمین های بی صاحب همان اهلی باشید بهتر است کمتر جلب توجه می کنید. یادتان باشد که در زمین خواری باید ترتیب را رعایت کنید و از زمین های نرم به سخت تمایل پیدا کنید مثلا برای شروع زمین های دهات ما بد نیستند اتفاقا خر فقید مشت ممدلی از همان جا شروع کرد و آخر کار رسید به زمین های مستعد برای برج سازی. حالا دارید راه می افتید زمین های مختلف را خوب مزه کنید هرکدام بهتر بود تا عمق بیشتری گاز بزنید اینطوری روحیه خودتان را تقویت و روحیه صاحبان زمین را تضعیف می کنید اوه یادم رفت زمین های صاحب دار هم برای خودش یک طبقه بندی خاص  دارد که اگر به آن توجه نکنید در گروه هرگز ارتقاء پیدا نخواهید کرد. زمین با طعم بچه یتیم و یسیر، زمین با طمع عذری خانم که تازه شوهرش را از دست داده و خودش تنها زندگی می کنه ، زمین با طعم های : مستضعفین ،پاپتی ها، صغار،کودکان آبنبات به دست(آخ ک دلم داره کباب میشه) ،پیرمردو پیرزن دم بخت و زمین با طعم یک آبدارچی که مثلا توی یک دستگاه روم به دیفال دولتی کار می کنه که پیشنهاد می کنم اگر دچار فقر و فلاکت در خوردن زمین شدید دور این یک رقم را خط بزنید چون پدر شما در نمی آورد که هیچ بلکه به شما و کلیه خانواده شما را به جایی تبعید می کند که شما را از زمین خوردن بیاندازد مثلا کره مریخ یا ماه(بین خودمان باشد با دادگاه ویژه زمین خواران دستش در یک بشخواب است) خوش طمع ترین زمین صاحب دار مربوط می شود به یتیم ویسیرها چون عملا صاحبانی بی صاحب دارد کار شما خیلی راحت تر  است مثلا در حد هلو بپر تو گلو... یادتان نرود شما دشمن زیاد دارید که آماده هستند که زمین ها را از حلقوم شما به هر نحوی بیرون بکشند دسته اول این دانشجو های بیکار هستند که به جای درس خواندن چسبیدن به این زمین خوردن یکی نیست بگه عزیز دل دست  بردار از این جینگولک بازی ها  تو هم بیا بخور ببین چه مزه ای داره!!! دسته بعدی یه عده بیکار هستند که حاضر به خاطر یه ذره زمینی که شما خورده اید کیلومترها راه را تا دستگاه عدلیه سینه خیز بروند و ادا اصول دربیاورند تا مگر شما را محکوم کنند که لازم نیست زیاد نگران باشید چون اون طرفی ها هم هماهنگ هستند(خودی هستند) مدتی این مجانین برای خروج از توهم به تیمارستان اون+وین انقال پیدا می کنندکه در آنجا کمپوت های خنکی نوش جان می کنند طوری که شاید یک رزو به جرگه زمین خواران بپیوندند . البته حواستان به رقیب های دیگر خود در زمین خواری باشد که ما هرچه می کشیم از همین زمین خواران  منافق است!!! شما حالا به زمین خواری تبدیل شده اید که اگر خون هم جلوی شما گریه کنند دلتان به رحم نمی آید و حالا برای اینکه کاملتر شوید لازم است به جایگاه فوت خر مشت ممدلی زمین خوار فقید ادای احترام کنید!!! تبریک می گویم شما از هم اکنون یک زمین خوار هستید... 

                 "قربان شما میرزاوکيل  ایرانی مدرس موفق زمین خواری" 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 13:25  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

زمانی که برای اعتراض به عمل غیر قانونی مجلس در بحث دانشگاه آزاد به دیگر دانشجویان به اعتراض مقابل مجلس رفتیم و من به نمایندگی از دوستان طومار اعتراضی برای تحویل به هیئت رئیسه یه داخل صحت علنی بردم قبل از اینکه از مجلس خارج شوم با لاریجانی که مواجه شدم فقط از ایشان پرسیدم دلیل اینکه دست به کاری غیر قانونی زده چیست؟ ایشان هم با وقاحت تمام بجای آنکه از کار غیر قانونی خودش ابراز پیشیمانی کند گفت: من به وظیفه ام عمل کرده ام!!! خیلی دوست داشتم بعد از رای کمسیون اصل نود مبنی بر تخلف آقای لاریجانی و سواستفاده از مقام ریاست مجلس در  مصوبه ننگین وقف اموال  دانشگاه آزاد از ایشان بپرسم آیا وظیفه شما قانون شکنی است ؟ اما حرکتی که دیروز در مجلس رخ  دادو دست و عملی کاملا غیر قانونی و استیضاحی غیر قانونی وسیاسی در صحن علنی مجلس قانون گذاری ایران به وقوع پیوست یقینا این مسئله را حداقل برای من روشن کرد که وظیفه آقای لاریجانی که گفت به آن عمل کرده : "قانون شکنی" است آقای قانون دانی که خوب می  داند برای رسیدن به اهداف سیاسی و مخالفت با رئیس قوه مجریه چگونه "قانون را بشکند". چند رو پیش که رئیس جمهور آن نامه انتقاد آمیز را در رابطه با تخلفات و قانون شکنی های مجلس علنی کرد صدای آقایان در آمد که وامصیبتا که آقای احمدی نژاد مجلس ملت را به سخره گرفته در حالی که نامه رئیس جمهور بیشتر متوجه همین آقای "قانون دان قانون شکن " بود که فکر میکند مجلس ملک طلق او و همقطارانش است و هرجور که بخواهد می تواند در جهت مطامع سیاسی گربه رقصان بکند... آقای "قانون دان قانون شکن " خوب است بار دیگر قسم خودتان را که در ابتدای وظیفه نمایندگی که خورده اید به شما یاد آوری نمایم : 

بسم‏ الله‏ الرحمن‏ الرحيم‏ "من‏ در برابر قرآن‏ مجيد، به‏ خداي‏ قادر متعال‏ سوگند ياد مي‏ كنم‏ و با تكيه‏ بر شرف‏ انساني‏ خويش‏ تعهد مي‏ نمايم‏ كه‏ پاسدار حريم‏ اسلام‏ و نگاهبان‏ دستاوردهاي‏ انقلاب‏ اسلامي‏ ملت‏ ايران‏ و مباني‏ جمهوري‏ اسلامي‏ باشم‏، وديعه‏ اي‏ را كه‏ ملت‏ به‏ ما سپرده‏ به‏ عنوا ن‏ اميني‏ عادل‏ پاسداري‏ كنم‏ و در انجام‏ وظايف‏ وكالت‏، امانت‏ و تقوي‏ را رعايت‏ نمايم‏ و همواره‏ به‏ استقلال‏ و اعتلاي‏ كشور و حفظ حقوق‏ ملت‏ و خدمت‏ به‏ مردم‏ پايبند باشم‏، از قانون‏ اساسي‏ دفاع‏ كنم‏ و در گفته‏ ها و نوشته‏ ها و اظهارنظرها، استقلال‏ كشور و آزادي‏ مردم‏ و تامين‏ مصالح‏ آنها را مد نظر داشته‏ باشم‏...      

آقای لاریجانی شما چگونه می توانید به خدا و مردم ایران اسلامی پاسخگو باشید در حالی که بارها شاهد قانون شکنی و نقض آشکار قانون اساسی از شما بوده ایم، آیا شما به تعهد تقوای سیاسی عمل کرده اید؟ آیا شما به حفظ حقوق مردم توجه کرده اید و یا حفظ حقوق یک فرد خاص که دیگر وضعیت او برای همه ما مشخص است برای حق ملت ارجحیت داشته ؟ هنوز با گذشت این همه اتفاق از فتنه 88 به خود نیامده اید در این مملکت چه خبر است... خوب می دانم و خوب می دانید که قانون را با تمامی زوایایش از بر هستید اما چرا قانون شکنی می کنید را باید پاسخ دهید.... 

.......پینوشت....

*در برنامه افتتاح پل زال خرم آباد به به و چه چه نمایندگان مجلس از اقدام انقلابی وزیر راه گوش عالم را کر کرده بود که بله دیگه بهتر این وزیر خدا به ما نداده اما چقدر این نمایندگان زود چهره عوض کردند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 9:49  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

امشب تو خونه يک خروار ظرف افتاد گردن من البته ظرف هاي که طي هفته هاي گذشته به دليل درس داشتن بچه ها دست نخورده بودن و اصولا دچار جلبک شده بودن امشب به دليل اينکه ظرف نداشتيم واسه استفاده بنده به مدت 1 ساعت همه ظرف هاي اين ايل را شستم(قهرمان ظرف شويي) بعد هم ساعت 2 نصفه شب نويد خوراک سويا درست کرد وخورديم ساعت 3صبح بچه ها (هادي صادقي ،نويديکتاپرست ، امين فصيحي ) پيشنهاد دادن که حالا که برف بند آمده به کمي برويم خيابان گردي واقعا منظره زيبايي بود خيابان قرني تابحال اينقدر خلوت نبود برف يک دست همجا را گرفته بود من پيشنهاد دادم به سمت پارک هنرمندان بريم در راه هم کلي سرسره بازي (يکي نيست بگه آخه نره...ها شما 24 سال سنتونه) کرديم واقعا فضاي پارک رويايي بود درختان با برفي که بر شاخه هايشان نشسته بود جادويي شده بودند 

*خيلي دوست داشتم الان تو اين ساعت کسي همراهم مي بود که آرامش روح و جانمه و با اون من شادي واقعي رو حس ميکنم

*يکي از مزاياي زندگي مجردي همين جينگول بازي هاشه اما...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 4:59  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

برف داره مياد در حد تيم ملي تمام حياط خونه شده مثل يک تيکه پارچه سفيد ياد کفن افتادم ... برف بازي چه حالي ميده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 23:23  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

همين الان يعني دقيقا ساعت 2:42 دقيقه شب يا بامداد برف داره مياد وشب من رو برفي کرده خيلي باحاله پاي برهنه رفتم توي حياط وپا گذاشتم روي برف ها... تمام وجودم برفي شد... با اينکه خودم داغم اما برف يکم سردم کرد....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 2:45  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

فردا اولين امتحان اين ترمه... بلانسبت اسمش حقوق خانواده اس اما از 7 فصلي که خوندم  1 فصلش مربوط به نکاح و عقده و 6 فصلش مربوط به طلاق... بي اختيار ياد اين شعر مولانا افتادم که مي گه " ما براي وصل کردن آمديم ني براي فصل کردن آمديم" اما با اين حقوقي که من مي خونم بايد بگم " مابراي فصل کرديم ني براي وصل کردن آمديم" 

-----------------------پينوشت--------------------------------------

*تهران بي برکت ترين شهر دنيا محض رضاي خدا  يه قطره آب که هيچي يه رطوبت هم نداره  سرماي خشک و زشت

*يکي از بازديد کننده هاي ناشناس وبلاگ يک پيام خصوصي گذاشته بودن  که  در  یکی از متن هاتون نوشتید :او دیگر نیست(اسفند88) منظورتون کی بود؟نمیدونم چرا می پرسم ولی شما بگین . از اونجايي که پيام هيج کدوم از دوستان رو بي پاسخ نمي گذارم اما تمايلي به پاسخ به اين سوال ندارم فقط جهت احترام که بگويم آن را خوانده ام آن را اينجا ذکر مي کنم در ضمن از ابراز لطف اين دوست جهت و دوستان ديگر که حال ابوي بنده را مي پرسند تشکر مي کنم

*حاج آقاي يک نفر طلبه به شما نمياد حافظه ضعيفي داشته باشيد حتما مصلحتي تو کاره... نه ؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 19:6  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

امشب قصد داشتم از منزل از خيابان طالقاني تقاطع قرني به سمت ميدان سپاه جهت ديدن حاج ديبا بروم حدود ٢٥ دقيقه معطل ماشين بودم كه به دلم افتاد ٣صلوات بفرستم به محض تمام شدن صلوات ها يك پرايد برايم ايستاد هنگام سوار شدن در دلم صلوات را سبك شمردم و پيش خودم گفتم خوب طبيعي است بعد اين همه ايستادن ماشين گيرم آمده وقتي خواستم پياده شوم پول كرايه را كه به سمت راننده جوان گرفتم چيزي گفت كه دلم هنوز مي لرزد، گفت پول نميخواهد شما يك صلوات بفرستي كافي است. واين هم عاقبت سبك شمردن صلوات

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:59  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

همين 1 ساعت پيش در دفتر يکي از دوستان بحث رفتن و نرفتن  مشهد بين دوستانم بود که دلم يه دفعه هواي امام رضا رو کرد مثل پارسال 8/8/88 که  يه دفعه اي رفتيم و طلبيد بدجور دلم امام رضايي شده من دارم مي رم مثل پارسال خروجي سمنان انشاالله  که خودش وسيله اش رو جور کنه دل رو که برده خودم هم مبيبره  با اينکه پدرم در بيمارستانه مي روم  شفايش را از ضامن آهو بگيرم... 

يا علي

پينوشت

يکي از مزاياي  مجردي همين  تصميمات آني است  قابل توجه متاهليني که  به زنجير هستند دلتان آب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 17:41  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

بنزین  سهمیه بندی شد عده ای بدبختر از دیروز و عده ای دیگر خوشبختر ازدیروز در این میان نمایندگان مجلس شورای اسلامی از همه خوشبختر و راحتر حتی از سرمایداران!!! بلیط هواپیما همین دیروز بود که 15 درصد گران شد صدای عده ای بلند شد که قشر متوسط دیگر نمی توانند سوار هواپیما شودند وامروز که 30 درصد گران تر شد یحتمل قشر مایه دار هم سوار شدن به لکنده ای به نام هواپیما برایشان آرزو خواهد شد و فردا که یارانه های  نقدی شد وقیمت بلیط 100 برابر شد سوار شدن به هواپیما فقط در حد وتوان یک قشر است آن هم نمایندگان به اصطلاح محترم مجلس شورای اسلامی  که هیچ نظارتی بر آنها نیست! نظارت فقط مخصوص  بدبخت ها و گدا گدول های دولت و قوه قضاییه است اصلا این قوه که در راس امور از از یه سیاره دیگری آمده البته تا زمانی که گاگول های مثل علی مطهری در مجلس هستند که فقط گل به خودی زدن را یاد  گرفته اند جایی برای مردم بدبختر از دیروز نمی ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 12:55  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

امروز داشتم به خواستگاری فکر می کردم که به کشف جالبی دست پیدا کردم: شما می تونید  خواست + گاری بخونید یعنی خواست شما یک گاری باشد و شما هم یک خر یا اسب برای کشیدن این گاری. نتیجه اخلاقی هم این میشه که خواست گار یا یک خر محترم است یا یک اسب محترم. توصیه می شود قبل این که خواست گار شوید از دنیا اسبی و خری خودتون بدون گاری حسابی کمال استفاده ببرید  گاری های قدیم چوبی بود اما این جدیدها آهنی است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:54  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

روز اول ماه مبارک بود  پدر را  با پروازی از اهواز بسوی تهران بصورت اورژانسی اعزام شد دکتر به مادرم گفته بود که خیلی اوضاعش  خراب است امکان...هست مادرم قبل از اینکه پدرم رافرودگاه تهران ببینم از من خواسته بود که با دیدن  چهره و اوضاع پدرم خودم را نبازم  چراکه در این دوره کوتاه خیلی بهم ریخته ولاغر شده بود.وقتی پدری راکه همیشه او را سالم و سرحال و سرپا می دیدم بروی ویلچر و با صورتی زرد و چشمانی بی رقم دیدم با اینکه روزه بودم حالت تهوع گرفتم خیلی خودم را گرفتم که گریه نکنم بقول مادر ناسلامتی پسر بزرگ خونه هستم(گاهی دوست داشتم که این اول بودن رو می دادم می رفت اما این یکماه وکنار پدر بودن اول بودن و پردرد بودن را برایم شیرین کرد) با هزار زور وپارتی توانستم وتماس با دوستانی در وزارت بهداشت (علی آقای مطلبی) توانستم بعد از ۲ ساعت معطلی پذیرشی در یکی از بیمارستان های دولتی تهران (شهید لبافی نژاد ) بگیرم در این میان هم آمبولانسی که ما ازفرودگاه به بیمارستان رساند مرا در این وضیعت بحرانی ۱۵۰هزار تومان تلکه کرد اما فدای یک تار موی پدرم. درمان شروع شد وضیعت پدر خیلی خراب بود عفونت شدید واز کار افتادن کلیه چپ البته دیبابت هم مهمان ناخوانده این جمع بود.مراقبت شروع شد م خدا نعمتش  را درماه مبارک برمن تمام کرد ومن  تا جایی که توان داشتم خدمت پدر بودم یکی از دوستانم زنگ زد گفت: به تو حسودی می کنم نمی دانی چه کار بزرگی می کنی و یقین داشته باش خیرش را عجیب خواهی دید (البته دوست نداشتم وندارم این  کار کوچک که در برابر لطف والدین هیچش را اصلا به مخیله هم بیاورم )اما  دائم در این ماه عزیز خدا را شکر می کردم این فرصت را به من  برادرانم خصوصا محمد که پدر در بیماری اش از همه ما بیشتر در بیمارستان و مریضی اش پیش او بود داد. در این مدت با دوستان زیادی در بیمارستان آشنا شدم، دوستانی که با پیامک هایشان ابراز لطف می کردند، دوستان بزرگی که با حضورشون در بیمارستان مرا خوشحال می کردند، بر من اثباتشان کرد (بغیر کسی که وقتی فهمیدپدرم مریض است حتی حاضر نشد بپرسد چه اتفاقی برای پدرم افتاده البته من هیچکس انتظار نداشتم اما...) روزها وساعات شب و وروز دربیمارستان مرا به پدر بیشتر نزدیک کرد بیشتر افطارهایم را در کنار تخت پدر بودم حالا در روز آخر ماه مبارک پدر را ترخیص کردند برای انتقال  به بیمارستانی دیگر برای عمل دومش آماده می شوم. خدا را به حق این ماه عزیز که تمام شد قسم می دهم که همه مریضانی که در انتظار شفا هستند شفای عاجل نصیبشان شود

پینوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*قبل از ماه رمضان دوجین از دوستان که همیشه به من لطف داشته اند مرا برای افطاری دعوت کردند که به علت حضورم در بیمارستان نتوانستم خدمت اشان برسم امیدوارم مرا به بزرگواری خودشان ببخشند

*با اجازه پدر در ماه مبارک چند افطاری شیرین را از دست ندادم خصوصا افطاری دانشجویی با حضرت آقا و رئیس جمهور که البته در هردوی اینها محمد را بردم و همچنین ضیافت افطار وزیرمحترم ارشاد به دعوت دوست خوبم دکتر مجتبی سلطانی (نماز جماعت را هم به امامت دکتر رامین خواندیم...)

*دیشت هم افطاری رئیس دفتر رئیس جمهور بود که دعوت کردند وماهم رفتیم(افطاری جالبی بود در ساختمان سفید که دفتر دکتر احمدی نژاد است برگزار شد در همان اتاقی که از مهمانان خارجی دکتر استقبال می کنند سفره پهن کرده بودند ماهم زیر تابلو ایران که معمولا عرب ها را زیر جمله خلیج فارس درشت نقشه می نشانند و از آنها عکس می گیرند نشستیم و کلا شب خوبی بود)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:11  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

این  شعری  که می خواهم برایتان بنویسم اولین شعر زندگیمه که گفتم البته نثر زیاد دارم اما این شعر کوتاه رو تقدیم می کنم به محبوب دلم که داغی نهاده  بر دلم .تقدیم  به مهدی دلربای دلم...

اگر که بگویم : بیا

که " آقا دلم تنگ شده"

تو بیا

دروغ گفته ام،

بیا بیایم ز ریاست، ز عادست،

همین وبس....

ز تکرار مکرر " الهم فرجهای " صبح جمعه است

ز ندبه های بدون گریه، بدون حال...

تو شدی بهانه ای برای تفاخر

که بله

"منم یک منتظر"

اما آقا منم ز "منیت" است هوی

همین بس...

"منم" ز ما شدن نیست افسوس...

تو اباصالح هستی و من ابا فساد

تومهدی هدایتی ومن ضال

کدام تناسب میان من و توست...

خودت فرجی بکن تا منم شوم

مصلح و مسلمی صالح

یا اباصالح 

پـــــــــــــــــــــــــــــــــينوشت.......

لطفا دوستان  اگر کسی  جایی  خواست کار کند  با نام  نقل کند  شرعا

میرمحمدرضا صمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 1:31  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

از سالها پیش به نوشته هایی که معمولا در دستشویی های مدرسه توسط بچه ها نوشته می شد توجه می کردم که عموما ناسزاهایی بود علیه بعضی از معلم ها یا ناظم های سختگیر گاهی هم شوخی هایی که بچه ها باهم انجام می دادند.اما کم کم توجهم به نوشته های اعتراضی دیگر در جاهای مختلف به خصوص سرویس های بهداشتی عمومی در شهر ‍،قطار،اتوبوس وهواپیما وغیره بیشتر جمع شد که بیشتر چه چیزهایی نوشته می شود البته در هرجا درخور رفت آمد افراد از طبقه های مختلف شعار نوشته ها بسیار متفاوت می نمود مثلا در دستشویی های ترمینال جنوب یک نوع شعار قابل مشاهده بود و در دستشویی های فرودگاه مهرآباد یک نوع شعار دیگر  و حتی در دستشویی ها ویژه مجلس یک نوع شعار قابل دیدن است البته این شعار نویسی الزاما به دستشویی ها ختم نمی شود بارها در طی این چند ما اخیر در آسانسورها ی اماکن خصوصی گرفته تا عمومی شعارنوشته ها مختلفی را دیده ام . گذشته از این پدیده مذموم نوع شعارها عموما ناسزاهای رکیکی علیه سران نظام می باشند که البته یا توسط نفر بعدی پاک می شود ویا بعد از پاک شدن جواب دندان شکنی به آن داده می شود ویا ناسزایی علیه یکی از سران فتنه نوشته می شود. قصدم از نوشتن این پست شعار نوشته ای بود که در دستشویی  یکی از تالارهای  گران ولنجک دیدم. مناظرهای سیاسی زیادی بروی دیوار ودرب دستشویی نوشته شده بود اما  در این میان کسی با خط خوش خطاب به کسانی که در حال مناظره مکتوب وناسزا گفتن به هم وپدر مادر سران فتنه بود وغیره بودند نوشته بود:        به نظر شما بهتر نیست برای تغیر حکومت و این نظام(....) جایی دیگری بجر توالت را انتخاب کنیم و یا چیزی غیر از سطل آشغال را بسوزانیم آخر چرا جریان ما به دنبال جاهای کثیف برای ابراز عقیده می گردد!!! 

بعد از خواندن این شعارها به این فکر فرو رفتم که مسئولیت این همه بی اخلاقی که در جامعه  در حال رواج است چه کسانی می باشد آیا این بی اخلاقی ها وناسزا گفتن ها در فرهنگ اسلامی وایرانی محلی از اعراب دارد؟ دورغ بستن به رای میلیونی مردم ، پشت پا زدن به اخلاقیات مسلمانی ، دعوت مردم به آشوب همه وهمه به این جریان بی اخلاقی وناسزا گویی دامن می زند

پینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشت........

*شعار نوشته های دستشویی ها پارک دانشجو از همه جا جالتر است !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:6  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

از بچگی وقتی با پدر و مادرم به شاه عبدالعظیم می رفتیم عاشق دوتا چیز بودم یکی اینکه بعد از زیارت زیر راسته قدیمی  بازار شابدل عظیم از انواع اقسام آبنات ها(قیسی ،اطلسی ،بادوم سوخته و...) دوجین توسطه والده مکرمه خریداری شود بعد هم به سمت قدیمی ترین کبابی  اون بازارچه می رفتیم و یک دل سیر کباب کوبیده حضرتی که تنگش نون سنگگ و ریحون و دوغ بود بخوریم . هنوز برایم بعد گذشت ۱۵ سال از آن زمان بازارچه قدیمی وهمان کبابی تازگی دارد. هنوز به یاد قدیم از صحن قدیمی حضرت عبدالظیم مشرف می شوم جایی که تمامی دویدن های دوران کودکی را به یادم می اندازد دورانی که دغدغه شابدل عظیم آمدن امان بازیگوشی و کباب و اطلسی بود اما الان خیلی فرق می کند وقتی از صحن قدیمی وارد می شوم وبه گنبد طلایی ودل نشینش نگاه می کنم یک دو جین مشکلات و حاجات به یادم می آید... خوب اما هنوز چیزی نتواسته حس خوبم را نسبت به حرم حضرت کم کنند اما اطلسی ها دیگر آن مزه را نمی دهند،  احساس می کنی کباب ها مصنوعی شده، ریحون ها بدمزه تر شده اند و نون سنگگ ها کوچکتر اما حرم همان طور دلنشین وروحانی است والبته من هم فرقی اساسی کرده ام....

پــــــــــــــــــــــــــــــــــینوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*بازار چشم چرانی حسابی در حرم گرمه البته کاملا دوطرفه است...

*شب بعثت رسول اکرم واسه من مهمونی ویژه ای بود تا صبح در حرم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 22:50  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

بدون هیچ حاشیه ای می خواهم بپردازم به اصل مطلب که خود حاشیه ای است از دیدار امروزم با آقایان ابوترابی نایب رئیس مجلس و لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی که البته این دومی اتفاقی در راهروی مجلس صورت گرفت. امروز بعد از اینکه دانشجویان ونمایندگان تشکل های داشجویی در مقابل مجلس در اعتراض به عملکرد مذبوحانه عده ای نماینده خود فروخته(البته خیلی ارزان خود را فروخته اند) به جریان دانشگاه آزاد که قسمتی از پازل فته های اخیر بوده اند تجمع خود را آغاز کردند. به پیشنهاد دبیران و   نمایندگان  اتحادیه های بزرگ دانشجویان طوماری که متن آن اعتراض به تصویت بزرگترین دزدی تاریخ جهان و درخواست از نمایندگان جهت لغو این مصوبه ننگ آور برای مجلس ومجلسیان تهیه شد و به امضای همه تجمع کنندگان رسید .قرار برآن شد که من به نمایندگی از دوستان طومار را به اعضای هیئت رئیسه مجلس تحویل بدهم وبیایم. وقتی می خواستم از درب شمالی مجلس وارد شوم با ممانعت حراست مجلس مواجه شدم که در همین حال حاج آقا رسایی آمدند دست مرا گرفتند وبه داخل بردند وگفتند که چند لحظه اینجا باشید تا با حراست وهیئت رئیسه هماهنگ کنم.بعد لحظاتی به همراه ایشان به داخل مجلس  راونه شدیم نمایندگان بعد از جلسه درحال خارج شدن از صحن مجلس بودند من هم از عمد طومار را بروی سینه ام گرفتم طوری که آنها نوشته اعتراضی را که با خط درشتی نوشته بود ببنید در این میان یکی از حراستی ها به سمتم آمد و گفت طومار را جمع کن که ابتدا این کار را نکردم حراستی به حاج آقا گفتند که شما بخواهید که طومار را جمع کنند : من هم اینکار را کردم که بعد از عبور از آنجا با اجازه آقای رسایی دوباره طومار را باز کردم.ایشان هم استقبال کردند. به سمت دفتر آقای ابوترابی رفتیم و به همراهی ایشان به سمت لابی جلسات هیئت رئیسه مجلس رفتیم .بی درنگ طومار را باز کردم و آقای ابوترابی متن را خواندند وسری تکان دادند! از ایشان گفتم : فقط می خواهم بدانم موضوع را چگونه می شود توجیه کرد و ادامه دادم بخوبی می تواند صدای خروش واعتراض دانشجویان در مقابل مجلس را بشنود. از ایشان پرسیدم می خواهم اصل موضوع را از شما جویا شوم می شود توضیح دهید؟ آقای ابوترابی عنوان کردند که متاسفانه روز رای گیری بنده در مجلس نبودم و یقینا اگر حضور داشتم حتما کاری انجام می دادم سپس توضیح دادند که ما فردای همان روز با آقایان توکلی و تعداد دیگر از نمایندگان جلسه گرفتیم وبررسی موضوع پرداختیم حتی بنده شخصا به واحد حقوقی مجلس مراجع کردم تا جریان را بصورت دقیق وحقوقی مورد کنکاش قرار دهیم حتی طی جلسه ای که با اقای لاریجانی داشتیم از ایشان موضوع را جویا شدیم ایشان گفتند که: من با اخطاری که داده شد موافق بودم اما کاری نمی توانستم بکنم چرا که باید طبق آیین نامه ماده 145 طرح را به رای می گذاشتم رئیس مجلس در اختیارات اش دخالت در اموری این چنین تعریف نشده است ! در اینجا به حاج آقا ابوترابی گفتم که بنده همیشه جریانات ومصوبات مجلس را پیگری می کنم و این یقین را دارم اگر امری خلاف میل آقای لاریجانی باشد ایشان کسانی را در بین نمایندگان دارند که نقش نظری ایشان را بازی کنند که موضوع مطروحه رای لازم را نیاورد و یا خللی در تصویب آن طرح ایجاد شود! از ایشان پرسیدم حاج آقای ابوترابی مگر آقای لاریجانی از منویانت ونظرات حضرت آقا مطلع نبودند؟ مگر ایشان از نقش دانشگاه آزاد در فتنه بی خبر بودند ؟ حاج آقا این تعداد نماینده ای که به این طرح رای دادند آیا از نظر مثبت رهبری در جریان مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی بی خبر بودند؟ شما تیتر دیروز بعضی رسانه های معلوم الحال که از درگیری بین ارزشی ها خوشحال می شودند را ندیدند؟  حاج آقا سری تکان دادند و ادامه دادند که 3 یا 4 نماینده این طرح را جهت به رای گذاشتن مطرح کردند که (در اینجا مابین صحبت حاج آقا پریدم وگفتم یکی از این نمایندگان جناب آقاب عباس پور نبودند؟) که آقای ابوترابی گفتند خیر ایشان بدلیل اینکه رئیس کمسیون هستند قانونا نمی تواند اینکار را بکنند وباید عده ای از طرف ایشان این کار را کرده باشند. سپس ادامه دادند که طرح در صبح روز رای گیری کپی گرفته شده در اختیار نمایندگان گذاشته شده بود. البته این نکته را باید بگویم که این موضوع 1ماه قبل نیز مطرح شده بود اما بدلایلی به صحن آورده نشده بود.الان موضوع مهمی که هست این است که هم ما وهم آقای لاریجانی فهمیده ایم که این موضوع یقینا به دلیل نقایص حقوقی که دارد در شورای نگهبان رد خواهد شد سپس وقتی به مجلس فرستاده خواهد شد و یقیقنا مجلس اینبار رای منفی خود را به آن خواهد داد طبق روال از شورای نگهبان که فرستاده شود به کمیسیون می رود واگر کمیسیون دوباره اشکالی به کار وارد کنند نظر مجلس ومجلسیان در این است که این به این طرح رای منفی داده خواهد شد ومجلس دیگر هیج پافشاری بر این رای نخواهد  کرد!!! در ادامه به آقای ابوترابی گفتم که :  134 نماینده این خیانت آشکار را به مردم و این نظام انجام دادند می خواهم بدانم بقیه دوستان اصولگرا آن روز در مجلس چرا کاری نکرند عملکرد اینان بدتر از رای این تعداد خائن می باشد!  آقای ابوترابی ریشه فساد آقای کریم زارعی نماینده پارلمانی آقای جاسبی است که بعضی از نمایندگان دربست در مشت ایشان هستند آقای زارعی اگر از درب یک کمسیون در حال گذشتن باشند احیانا بوی ایشان استشمام شود اصل جلسه حتی اگر نماینده دولت حضور داشته باشد بهم می ریزد که البته آقای ابوترابی حرفم رابا تاسف تایید کردند. حاج آقا ابوترابی گفتند عده از دوستان امروز در مجلس خواستار لغو دوفوریتی این مصوبه شدند که البته به نظر بنده انجام نشود بهتر است چرا که در مباحث ودوفوریتی دو سوم نمایندگان باید به آن رای دهند و امکان دارد این موضوع رخ ندهد که این هزینه سنگینی برای مجلس واین جریان خواهد داشت بهتر است بگذاریم که همان روال عادی خود را طی کنند و طرح به شورای نگهبان برود وآنجا اشکالاتش گرفته شود وبه جلس بازگردانده شود که در اینجا حتی  اگر کمیسون آموزش همکاری لازم را نکرد مجلس رای منفی خواهد داد. این طور بهتر است اما من ادامه دادم که خواست قاطبه دانشجویان همان لغو دوفوریتی این ننگ از پیشانی خانه ملت هستند واعتراضشان ادامه خواهد داشت. همچنین از ایشان خواستم که از جانب دانشجویان به آقای لاریجانی این پیام را بدهند که جناب آقای لاریجانی عملکرد وسکوت ابهام آمیز شما بعد از انتخابات و کاری که دیروز در آن نقش داشتید چهره شما را هرگز برای اقشار ارزشی درست نخواهد شد و پرونده شما از نظر ما دیگر بسته شده است.

قبل از ترک جلسه حاج آقای ابوترابی پیشنهاد دادند که جلسه دیگری باحضور  نمایندگان اتحادیه های دانشجویی برگزار شود تا بیشتر به ابعاد این موضوع پرداخته شود  .

درحال ترک دفتر هیئت رئیسه بودم که آقای لاریجانی را مقابلم دیدم ابتدا قصد نداشتم با ایشان حرفی بزنم اما جلو رفتم و گفتم : آقای  لاریجانی من به نمایندگی از دوستان طومار اعتراضی خود را به حضور آقای ابوترابی تقدیم کردم که ایشان هم آن را به شما دهد. ادامه دادم امیدوارم امروز صدای خروش دانشجویان معترض را شنیده باشید. آقای لاریجانی متاسفانه عملکرد شما بعد از انتخابات مبهم بوده اما این یکی را چگونه می توانید توجیه کنید مگر شما از منویات حضرت آقا در رابطه با دانشگاه آزاد ور ای شورای عالی انقلاب فرهنگی آگاهی نداشتید؟ ایشان هم که کمی آرامش خودشان را از دست داده بودند گفتند : ازمن کار غیر قانونی نخواهید من طبق آئین نامه عمل کردم شان رئیس مجلس مثل مدیر اجرایی نیست بنده  اخطار را وارد می دانستم اما بیشتر از این کاری نمی توانستم بکنم وباید موضوع را به رای می گذاشتم ادامه دادم آقای لاریجانی بنده همه مصوبات مجلس وعملکرد شما را در طول این مدت ریاست اتان پیگر بوده ام وقتی کاری باب میل شما نباشد شما نمایندگانی دارید که حرف شما را یا در جناح مخالف ویا موافق بزنند!.متاسفانه صحبت مان با آقای لاریجانی به دلیل دخالت محافظین نصفه ماند اما ایشان جواب قانع کننده ای به من نداد.

 

پینوشت......................................

*مدتی است که وقتی به سرویس های عمومی دانشگاه و یا درون شهر می روی شعارهایی را علیه دولت و یا اشخاص  شاخص دولت که توسط عوام نوشته می بینیم متاسفانه امروز وقتی به جهت تجدید وضوء به سرویس بهداشتی مجلس رفتم به شعارنوشته های زشتی علیه دولت مواجه شدم (این سرویس ها عموما مورد استفاده نمایندگان،خبرنگاران وافراد خاصی و ویِژه ای که با مجوز نمایندگان تا به اینجا راه می یابند قرار می گیرد)

*هنگام مواجه با آقای لاریجانی اولین چیزی که مرا متوجه خودش کردبودی عطر تندی بود که ایشان زده بود .درتمام مدتی که من حرف می زدم(البته کمی هول شده بودم وفشارم از عصبانیت بالازده بود) آقای لاریجانی مستقیم به چشمانم نگاه می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 17:49  توسط میرمحمدرضا صمدی  | 

 چند روز بود که جریان اقلیت به اصطلاح سبز با همکاری دوستان انگلیسی و آمریکاییشان سعی داشتند که ۲۲ خرداد امسال را به بهانه برگزاری سالگرد کودتاي رنگي به خیابان ها بریزند و همچون تجمعات غیرقانونی سال گذشته‌شان بة التهاب و هتک حرمت به مقدسات و قوانين متقن نظام بپردازند.
 
جالب است سران فتنه که در راس آنها کروبی و موسوی قرار دارند با دیدن اوضاع و در نظر گرفتن اينکه اگر قرار باشد آنها مثل سال گذشته از طرفدارانشان بخواهند به خیابان ها بریزند اینگونه نخواهد شد، در اقدامی روبه جلو طی بیانه ای اعلام کردند که طرفدران ما به خیابان ها نیایند اما تجربه چند تجمع سال گذشته نشان داده بود که جریان معترض اعلام کرده بودند اگر موسوی و کروبی هم ما را همراهی نکند ما باز کار خود را خواهیم کرد و به اصطلاح از آنها عبور خواهیم کرد!
 
امروز ۲۲ خرداد ۸۹ سعی کردم یک رصد کلی از اوضاع سطح شهر داشته باشم چون اعتقاد داشتم باز عده ای حتی اندک به خیابان ها خواهند آمد. از ساعت 15 از سمت میدان ولی عصر(عج) شروع به حرکت به سمت دانشگاه تهران کردم؛ نیروهای انتظامی وبسیج با آرایش زیبا و مقتدری در حال کنترل اوضاع بودند. در حال پیاده روی بحث عده ای مرا به سمت خود جذب کرد در مقابل فرهنگسرای رسانه، مرد میانسالی با اعتراض می گفت : نگاه کنید چگونه خون مردم را درشیشه کرده اند؟ فکر می کنند می توانند با این کارها مردم را بترسانند! مرد میانسال دیگر در میان حرف های او پرید و گفت: خوب اگر این ها نباشند که از خدا بیخبر ها شهر را به آشوب می کشانند؟ من اصلا هنوز هم نفهیدم خواسته‌شان چیست؟ دیگري گفت: آزادی آقاجان آزادی؟ مملکت را خفقان گرفته ما آزادی می خواهیم مرد میانسال در جوابش گفت: یکهو راست بگو اسلام نمی خواهیم! بگو بی بندباری می خواهیم ! اصلا همه اینهایی که به خیابان می آیند همین را می خواهند! مرد جوان عصبانی شد و شروع به فحاشی به مرد میانسال کرد که با میانجگری عابرین جمع از هم پاشید.
 
برای خودم هم سؤال شد با این همه آزادی که نظام در اختیار اقشار مختلف جامعه گذاشته این آزادی که امثال این جوان به دنبال آن می گردند چیست. ساعت 15:40 بود که به دانشگاه تهران رسیدم؛ با زحمت زیاد و خواهش التماس به مأمور حراست بالاخره توانستم وارد دانشگاه شوم. به سمت مسجد رفتم چند دانشجوي دختر درحالی که صورت هایشان را با ماسک و مقنعه پوشانده بودند در میان مسجد و کتابخانه مرکزی ایستاده بودند که بعد لحظاتی تعداد آنها به ۵۰ نفر رسید. یکی از دخترها شروع به شعار دادن علیه نظام کرد و بقیه که تعداد بیشترشان دختر بودند و تعداد کمی هم پسر به آنها اضافه شده بود او را همراهی کردند.
 
یکی از شعارهای جالبی که می دادند، شعار " یا حسین میرحسین" بود. درکنار اين جمعيت، چند دانشجو ایستاده بودند که به همدیگر می گفتند: اینها چه بدبختند میرحسین گفته نیایید و پشت جنبش را خالی کرده حالا این احمق ها می گویند میر حسین!
 
جمعیت قلیل معترض توانسته بود با سر وصدا کمی از حواس دانشجویان دانشکده ها را به خودش معطوف کند؛ اما در حد نگاه کردن نگاههایی که بیشتر به تمسخر نزديك می آمد. سعی کردم در این جمع خاکستری حضور بیشتری داشته باشم تا ببینم نظرشان در مورد حرکت این عده دانشجونما چیست. بیشتر سکوت اختیار کرده بودند. یکی از دانشجویان به دوستش گفت : این خانمی که الان دارد می گوید "یا حسین میرحسین" اصلا به خدا اعتقاد ندارد چه برسد به امام حسین(ع) این همکلاسی ماست تا همین پارسال استاد در سرکلاس فلسفه باید برای این خانم خدا را اثبات می کرد حالا خیلی مسخره است که اسم امام حسین(ع) را می آورد.
 
جمعیت سعی داشت به سمت سر در اصلی دانشگاه برود که با ممانعت حراست نتوانست این کار را بکند که با تغیير مسیر از جای دیگر خود را به سمت سردر رساندند که بتواند به مردم رهگذر نشان دهند که آنها در دانشگاه در حال اعتراض هستند و جالب آن بود که لیدر این جریان چند دختر بی حجاب بودند! بعد از لحظاتی که دیدند که مردم مقابل دانشگاه به آنها هیچ اهمیتی نمی دهند دوباره به سمت بالا آمدند که در اینجا هم تعداد آنها کمتر شد. خود متوجه حرکت منفعلانه و عبث خود شده بودند اما همان چند دخترک بی حجاب دست بردار نبودند و دائم شعار می دادند.وقتی دیدند کسی آنها را همراهی نمی کند جمعیتشان از هم پاشید. 

بعد این جریان به سمت خیابان انقلاب رفتم؛ جمعیت مردم در پیاده رو ها رو به سمت میدان می آمدند. می شد تشویش و نگرانی را در چهره بعضی از آنها حس کنی! کسانی که برای آشوب آمده بودند چهره‌شان مشخص بود که بیشترشان خانم بودند. هیچگونه کیف دستی و یا وسیله ای همراشان نبود سعی کرده بودند که حتی از کوچکترین نماد سبز نیز استفاده کنند مثلا روسری که یک خال سبز در آن بود! یا یک آقایی دوتا خودکار سبز را بصورت تابلویی در جیبش گذاشته بود! دیگري که به همراه همسر و دخترش آمده بود همه‌شان لباس سبز لجنی کمرنگی به تن داشتند و با خشم، نیروهای انتظامی و بسیج را نگاه می کردند و چیز هایی را زیر لب می گفتند.
 
برای خريد آب وارد یک مغازه شدم؛ به مغازه دار گفتم : انگار امروز کار و کاسبی شما هم کساد شده؟ او که گویی منتظر این حرف من بود گفت : خدا پدرت را بیامرزد یکسال است که کاسبی ما کساد شده از زمانی که این  ... ها ریختند در خیابان و هرغلطی خواستند کردند. کجای دنیا دیدی پلیس را اینجور کتک بزنند بعد حکومت با آنها مدارا کند! من خودم به موسوی رای دادم؛ خانواده و فامیل هم به موسوی رای دادیم اما از کجا می دانستیم این ... روبروی نظام و اسلام جبهه می گیرد. اول گفتند تقلب شده! بعد که نتواستند اثبات کنند گفتند که می خواهیم خون این کشته ها پایمال نشود؛ مردم رو به بهونه تقلب به خیابان کشاندند و به کشتنشون دادند بعد که دیدند که بهانه ای ندارند خون مردم رو کردند پیراهن عثمان! اینا دین ندارند اینا ایمان ندارد. پرسيدم: "پدرجون فکر می کنی اینا چه کسانی هستند که به خیابان می ریزند و زندگی مردم را مختل می کنند؟" گفت:" یک مشت مرفه بی درد بی دین که معلوم نیست دردشون چیه؟ از اون بالاشهر می کوبند می آیند پایین و زندگی ما را هم خراب کرده اند. 

آب را از او گرفتم وبه سمت ضلع شمال غربی میدان انقلاب رفتم که چند زن جوان و میانسال ایستاده بودند؛ نیروي انتظامی آنها را دوره کرده بود و می خواست پراکنده‌شان کند. ناگاه گربه ای که از بالاي پیاده رويي که این خانم ها حضور داشتند باسرعت به سمت آنها می آمد توجه همه را بخود جلب کرد! واقعا صحنه خنده داری رخ داد؛ گربه باعث جیغ زدن و پراکنده شدن این خانم های به اصطلاح پیشروي جنبش شده بود چرا که گربه با تمام سرعت به سمتشان آمده بود. بچه های نیروي انتظامی هم کلی به این صحنه خندیند. وقتی برخي خانم ها از یک گربه اینقدر می ترسند همان در خانه بمانند بهتر است!
 
از میدان انقلاب در خلاف جهت رفت و شد مردم به سمت چهار راه کالج حرکت کردم. مردم خیلی بد به اطراف یکدیگر نگاه می کردند؛ اصلا جو خوبی نبود به این فکر می کردم که چه بلایی بر سر نشاط این مردم آمده همه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند. دیگر خسته شده بودم از یک موتوری خواستم که مرا سوار کند هنوز مسیرم را به او نگفته بودم كه گفت: نگاه کن ...(!) نشسته تو خونه می گه لنگش کن! زندگی مردم رو خراب کرده؛ این موسوی، اول انقلاب از این احمدی نژاد بدتر بود؛ جوان های مردم رو می کرد تو گونی! کروات های مردم را با قیچی می ببرید! حالا ادعای دموکراسیش می شود. من اصلا رای ندادم اما این ...اگر رای می آورد که مملکت را دو دستی می داد به این انگلیسی ها و آمریکایی های بی ناموس. نه خداییش نگاه کن ببین روز جمعه از کجای تهران می آیند نماز جمعه ؟ از پایین شهر یا بالا شهر؟ این اغتشاش گرها همه بالاشهر نشین هستند خوشی زده زیر دلشون! هار شدند! فقط مونده لخت بیایند خیابان.
 
مرد موتور سوار دل پری داشت؛ درست مانند مردم دیگر که ما آنها را عوام می دانیم اما خدا می داند آنها عوامی هستند از خواص خاصتر! درکشان محدود به چند تحلیل سیاسی آبکی نیست؛ آنها کف جامعه را می ببینند؛ عملکرد رهبری و مسئولین را می ببیند. آنها ملاکشان امام و انقلاب اسلامی است. نظر شخصی من این است که در اين جريان فتنه، خواص باید متأثر و شايد جاهايي دنباله روي عوام آگاه جامعه اسلامی ایران باشند که بیشمارهای واقعی هستند. همان طوری که پدرانقلاب، امام روح الله، این انقلاب را برای مستضعفین و پابرهنه ها خواند.

گزارش از: مير محمد رضا صمدي

http://www.jahannews.com/vdcdxn0fjyt0fk6.2a2y.html لینک مطلبم در سایت جهان نیوز

http://kayhannews.ir/890325/12.htm#other1204  لینک مطلبم که در روزنامه کیهان روز سه شنبه ۲۵ خرداد در صفحه دانشگاه چاپ شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 2:42  توسط میرمحمدرضا صمدی  |