تبليغاتX
میرزا وکیل ایرانی
خوشنام ترین نام ها بدنامی دراجرای عدالت است

همیشه راجب به تنهایی خیلی فکر می کردم اما حالا فهمیدم که تنهایی کلمه ای محنوس و شیطانی است که توسط ابلیس به انسان القا شده که یادش برود که انسان با وجود همراه دائمی همچون خدا از رحم مادر تا گور هرگز تنها نیست. رفیقی بیکلک و دائمی حتی با وجود این همه جفایی که از جانب ما به او روا داشته می شود و این می شود که هیچ کس هیج جا تنها نیست. همراه اول و آخر "خدا" همون همراه " نفخت من روحی" همان همراهی که به نطفه کثیف سیر تبدیل شدن به یک انسان کامل را می دهد. همان همراه بچه در رحم تاریک مادر و همان همراه انسان در همه جا و در آخر در ظلمات قبر... همراه دائمی "خداسل" خط دهی درتمامی لحظات.بدون محدودیت سرویس.کاملا  رایگان از تمامی نقاط آسمان ها و زمین... هم اکنون سیم خود را وصل کنید

................................................................................................پینوشت......

می خواستم پست سفرنامه مشهدم بنویسم اما این تب که مرا به آسمانها برده توان نوشتن را از من ربوده احتمالا این بدن درد، سر درد و گلو درد موجبات موت این حقیر را مهیا کند. اگر که بهبود یافتیم فبها اگر که نه باید پست سفرنامه مرگمان که ناشی از انفولانزای خوکی است را بنویسم. التماس دعا....


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:45  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

الان که دارم این پست را با عجله در مجمع دانشجویان حزب الله دانشگاه حزب الله دانشگاه علم و صنعت می نویسم عجله دارم که سریعتر به ترمینال شرق سه راه تهران پارس است برسانم و ببینم ماشینی پیدا می شود منی را که از بعد ظهر دلم پرکشیده به سمت حرم امام رضا به مشهد ببرد. اگر که رفتیم طلبیده اگر که نه هم باز من پشیمان نیستم که تلاش خودم را نکردم.

............................پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت.................

برای وای اگر روزی پرنده ای را بیازاری: منتظر پست بعدی من باشید که کمی از ابهامات را جواب دهم البته دوست داشتید بحث ادامه پیدا کند کمی برایم شیرین شده. بوی آشنایی داری غریبه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:52  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

نمی دانم من چه موقع پرنده ای را آزرده ام که خبر ندارم اما دوباره این شخص دوستار پرنده ها برایم نظر گذاشته که:

<<همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید
و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روز هایی در زحمت
تا که از ما ، انسانهایی تواناتر بسازد
خورشید دوباره خواهد درخشید ، زود
خواهی دید...>>

<<می شود طوری دیگر هم بود و می توان طور دیگری هم نگاه کرد،خداوند از هراسهای ما خبر دارد و ما را به پناهگاه خویش می خواند.
من هر روز در قلعه ی آدمیان شاهد هستم که فرشتگان آسمانی به زمین می آیند تا آدمیان را ببینند که چگونه دلهایشان می لرزد و بر پنجره های انتظار با اشکهایی به زلالت عشق خدا را می خوانند.تو هم می بینی؟>>

اولا که دیدن فرشته ها کار هر چشم نیست و ما هم که چشمان را دنیا کور کرده و خوشا به حال شما که چشم عقبی تان باز است ما را هم دعا کنید...

دوما سعی کرده ام که همیشه طور دیگر ببینم و طور دیگر باشم.می دانی چرا خدا از هراس های ما خبر دارد؟ چون او خود ما هست و ما خود او . ما همه خداییم چون خود خداییم و همان نفخت من  روحی اینجا معنا پیدا می کند... قلعه آدمیان حس نوستالوژیکی را به من القا می کنم... مگر شما انسان نیستی معاذالله...

سوما حتما منظرتون اینه که خورشید پشت ابر نخواهد ماند...شاید من گناهی کرده ام که روزی همه خواهند فهمید و یا نه خواست درونی است که هنوز بیان نشده و روزی بیان خواهد شد...

راستی ساعت آمدن شما مرا یاد دوستی می اندازد که فقط نیم شب وقت برای زندگی خود داشت و باقی روز را به دنیا... البته شب هم خوب است که بعد از فراق بال از مشکلات آسوده به سرگرمی خود بپردازیم و شاید هم راز و نیاز با خدا و یا بنده خدا

می شود بگویی که من کدامین پرنده را آزرده ام....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:15  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

مي خواستم از موضوعي ديگر بنويسم اما اين نظر خصوصي كه با نام : واي اگر روزي پرنده اي را بيازاري در ساعت ۰.۳۱ بامداد روز ۲ آبان نگاشته شده بود ذهن من را بخود مشغول كرد اي كاش اين پيام را ادامه مي داد:

ساکت و ساده و سبک بود؛قاصدکی که داشت می رفت.فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.قاصدک بی تاب شدو هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:«اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند.من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.» فرشته گفت:«درست است،آنچه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین؛حتی برای کوه.اما تو می توانی،زیرا قرار است بی قرار باشی.» فرشته گفت:«فراموش نکن . نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.حالا هزاران سال است که قاصد می رود،می چرخد و می رود،می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی ی پیامبر است.پنجره بسته بود،تو نشنیدی و او رد شد.اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ،دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:34  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

نمی دونم تا حالا این حس را داشته اید که کمی به قدیم مثلا ۱۰۰ سال قبل برگردید. اون زمانی که مردم در خانه هایشان مثل الان حمام نداشتند و مجبور بودند به حمام عمومی مراجعه کنند و چه اتفاق هایی در همین حمام ها نیافتاده از قتل امیر کبیر گرفته تا گم شدن کفش شاه عباس صفوی. من همین چند روز پیش به بهانه سفرکاری به قم به چنین حمامی آشنا شدم. حمامی که مجبوری برای ورود به آن از دری کوچک به فضای بزرگی وارد شوی که ده ها لنگ قرمز به دور یه شعله که لنگ ها را خشک می کند به چشم می خورد.

 حمامی یک لنگ برایت می آورد، بعد هم یک جفت دمپایی حالا شما آماده هستید که به حمام وارد شوید. ۲تا کارگر خوش برخورد از شما استقبال می کند که آقا در خدمتیم و از این حرف ها که کیسه؟ مشت ومال  معمولی یا با روغن گیاهی؟ صابون یا شامپو ؟ (با هتل چند ستاره خارجی اشتباه نگرید این جا ایران است آنهم قم حمام قدیمی فرهنگ) با پیشنهاد یکی از کارگرها اول کیسه و سفید آب و یک درد دل از طرف کارگر مذبور با بنده که بله صنف ما در حال انقراض است (بیخبر است که ۱۵ سال که کسی دیگر نمی داند حمام عمومی یعنی چه ؟) خلاصه درد دل می کند البته پوست از بدن ما می کند بلکه بتواند دو تیکه چرک از بدن ما بیرون بکشد. کیسه که تمام می شود مرا به سمت دوش رهنمایی می کند دوش که گرفتیم دوتا لنگ خشک دیگر می آورد و بدن ما را خشک می کند با چشمانی غبارگرفته از بخار گوشه حمام را نگاه می کنم دیگر کارگر درحال پهن کردن لنگی دیگر بروی زمین است و مرا فرا می خواند که با آسودگی بروی زمین دراز بکشم قبلش می گوید : آقا بگویم آب آلبالویی چیزی بیارند خدمتون (وای خدای من چقدر تحویل؟؟؟ تو دلم می گویم کاش می شد مثل فیلم کفش های میرزا نوروز که برای شاه شربت زعفران آماده کرده بودند برای من هم... خیلی خودم رو تحویل گرفتم) با روغن مخصوصی که بویش آدم را مدهوش می کرد شروع به مشت ومال ما کرد مثل فیلم ها با کفت دست بروی این کمر ما می زد درد را تا مغزم حس می کردم اصرار داشت که خستگی را بر طرف می کند این مشت ومال آخرین متد یونس طبیب است!  مشت و مال که تمام می شود دیگر حالی برای برخواستن ندارم سطل آب داغی بر بروی بدنم می ریزد که جان تازه ای به من می دهد اما چقدر خشن! حالا نوبت صابون و کیسه است بروی سنگی که بی شباهت به سنگ غسالخانه قبرستان که مرده ها را بروی آن می شورند ندارد مرا هدایت می کند وبا صابون مراغه ای به جان کله محترم ما می افتد بعد کیسه را در حوض آب می کند و بعد وقتی آن را در اورد مثل بادکنک باد کرده که در نظر اول فکر می کنی که پر آب است را به بدنم می زند غافل از آنجا که این کیسه پر از کف صابون است (سیستم در حد تیم ملی )  حالا نوبت به دوش آخر رسیده. دمپایی را جلوی پایم می گذارند کارگری لنگی بدور سرم می بند بعد هم دو لنگ خشک برایم می آورد کارگر بعدی یک چای داغ قند پهلو برایم آورده...حس نوستالوژیکی در این فضای کاملا سنتی به آدم دست می دهد اول که که یاد مردن و مرده شور خونه افتادم اما بعد پیش خودم گفتم قبلا آدما به چه بهانه هایی صمیت اشان دوام داشت همین حمام عمومی بهانه ای بودکه همسایه ، برادری، دوستی که شاید با هم قهر بودند باهم آشتی کنند من مرده این فرهنگ عمومی هستم...

............................................پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنوشـــــــــــــــــــت..................................

*نمی دانم چه کار کنم دوست دارم در دانشگاه علم و صنعت و در دفتر مجمع حزب الله اقامتم را ادامه دهم واقعا این ۵ شهید علم وصنعت جذبه عجیبی دارند از طرفی وسوسه زندگی در چند جای دیگر مثل کوی دانشگاه تهران یا محل زندگی سلیوان سفیر سابق آمریکا در لانه جاسوسی که حالا دست بروبکس است مرا وسوسه می کند. چه حسی دارد در اتاقی اقامت کنم که روزی اتاق خواب سلیوان سفیر آمریکا بوده!!!

*خوشحالم که بعد چند سال به این نتیجه رسیدم که می خواهم برای هدفی خاص حقوق بین الملل را دنبال کنم و الان با انگیزه خیلی بیشتر رشته حقوق را می خوانم(هدفی در حد تاسیس یک سازمان ملل جدید)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:15  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

نمی دانم تا بحال امتحان کرده اید که مزه ای متفاوت از مزه گس خرمالو را ترجمه کنید یا نه اما من بعد از سالها خرمالو خوردن به این کشف رسیدم که اگر مغز وسط خرمالو را با ظرافت خاصی بخورید از مزه آن لذت خواهید برد و به جد یکی از طرفداران پروپاقرص خرمالو خواهید شد. زندگی هم به نظر من مثل خرمالوست باید بلد باشی که مغز شیرین آن را بچشی شاید کمی بلند و پستی های زندگی کامت را گس کند اما یقین شیرنی مغز زندگی بر مزه گس آن غالب است.روزها وشبهای تهرانم را در دانشگاه علم و صنعت درمجمع علم صنعت بسر می کنم دلباخته معرفت بچه های مجمع حزب الله هستم از فرشید ایلاتی که پای مرا به مجمع باز کرد تا علی ابراهیمی ، مجتبی شهراب ، محمدنظمی ، هادی منعم ، احمد بذرافشان حسابی مرا شرمنده مهمان نوازی خود کردند. اما یکی چیزی رو نمی تونم فراموش کنم و اون هم ۵ شهید گمنام دانشگاه علم و صنعت هست که خیلی شهدای عجیبی هستند ومن ماندم در دانشگاه و مجمع را مدیون آنها می دانم. چه شبهایی را تنهایی در سکوت محض مجمع به صبج نرسوندم و چه سحرهای ماه رمضان را در تنهایی با خدای خودم حال نکردم.همیشه دنبال این تنهایی ها بودم اما حالا که بدستش آوردم دارم به غفلت ردشان می کنم. کم کم هم دارم زندگی و حال وهوای یک ژورنالیست را با حضورم در روزنامه ایران پیدا می کنم با آنکه چند سالی از فضای روزنامه نگاری بودم. عاشق درگیری و دعوا با سردبیرم

...................................پـــــــــــــــــــــــــــی نـــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــت...........................

* تهران.ایستگاه متروی میرداماد. پیرزنی سالخورده با دستانی لرزان در حال فروختن فیلم دی وی دی هست کنجکاو می شوم نزدیک می شوم و به او می گویم : مادر فیلم جدید و باحال چی داری؟ رو به من کرد و گفت : مادرجون چه مدلی می خواهی ؟ نیمه ؟ یا تمام ؟ خانوادگی یا تنهایی؟ مغزم هنگ می کنه پیرزنی که فکر می کنم ۷۰ سال سن دارد فیلم س.ک.س می فروشد البته چیزی که الان تو تهران شایع شده و شما با ۱۰۰۰ تومان می توانی یک فیلم که اگر آن را بخواهی در آمریکا و اروپا تهیه کنی باید۷۰ دلار بپردازی بخرید.و اینگونه استعمار فرهنگی و بنده فرهنگ لختی و س.ک.س می شوی.

*تهران. پارک وی. ساعت ۲ نصفه شب. گاهی با دوستم شب های جمعه که وقتی می خواهم به سمت امام زاده صالح یا دربند برویم او را می بینیم . زنی با آرایش زننده که کنار جاده می ایستد و ده ها ماشین مدل بالا کنارش رد می شوند و به او قیمت می دهند یکی از شب ها به دوستم گفتم که دوست دارم ببینم امشب با کدام ماشین می رود و بعد آن ماشین را دنبال کنیم. احمدکه از خدا خواسته . بعد از ۱ ساعت انتظار سوار یک بنز کروکی سرباز می شود آرام بدون آنکه متوجه شود دنبالش می روم اول تجریش را چندبار بالا پایین رفت رفتارشان عجیب بود زن در سرعت ماشین چند بار می خواست در را باز کند خود را پایین بیاندازد کمی مشکوک شدیم به دوستم گفتم از کنارشان رد شود که ببینم چه می گویند؟ نزدیک شدیم، زن با ناسزهای رکیک از مرد می خواست که نگه دارد تا او پیاده شود. زن به او گفت مگه می خواهد پول سیب زمینی بدهد که اینقدر ارزون می گوید و بعد گفت تو گفتی ۱۰۰.۰۰۰ تومان و بعد هم دوباره ناسزای رکیک. دوباره عقب افتادیم در یک لحظه که عقب بودم کثیف ترین صحنه زندگی ام را دیدم زن درحالی که در را باز کرده بود مرد با لگت او را ماشین به بیرون پرت کرد. زن شانس آورد که سرعت ماشین کم بود بنز به سرعت رفت اما زن بیهوش در حالی که از سرش خون می آمد بروی جاده افتاده بود. قبل از اینکه ما پیاده شویم چند ماشین ایستاند یکی هم او را سوار کرد تا به بیمارستان برساند. این هم شبی تلخ از زندگی یک روسپی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:2  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

امروز به اين نتيجه رسيدم : انسان هاي پاك با انسان هاي پاك و انسان ها اي خبيث با انسان هاي خبيث و اين قانون است هميشگي و من خبيث ترين آدم دنيا...و مردن بهتر از این خباثت است.

خاك برسرت كنند
تو پست ترين
كثيف ترين
حقيرترين
رذل ترين
 آدمي هستي كه تو زندگي ام شناختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:39  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

به غیر از غزل های ناب حافظ شعری نمی خواندم اما با خواندن این این شعر از زنده یاد قیصر امین پور دیدم نسبت به شعر عوض شد البته خود این شعر درونم را نیز متحول کرد.

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست        كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد               نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك اس   گره كه خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست                   كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،         اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست    ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم        اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش            در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست              تمام شد، همین و بس: خودش نیست

.........................................................................

*این روزها تهران هوا بارانی است. همیشه اتفاقات خوب زندگی ام در روزهای بارانی افتاده. خیلی دلم گرفته گاهی این تنهایی تهران قلبم را می آزارد اما دوستش دارم این فشار را .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:38  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

جالب است دقیقا ۲ روز بعد چاپ مطلب طنزم که در روزنامه ایران ضمیمه ایران زمین چاپ شد مدعیان به اصطلاح آزادی بیان چگونه این حقیر را به باد ناسزاهایی که حتی از یادآوری آنها شرم می کنم گرفتند که البته می توانید بروید نمونه ای از این کامنت های زشت که در خور شان خودشان بوده را بخوانید. و جالب تر آنکه این مدعیان مطلبی را به خودشان گرفته اند که طنزی بیش نیست و کارکتورها آن ها خران می باشند که نمود خارجی ندارند حالا اینها به خودشان گرفته اند تقصیر ذهن مخدوش خودشان است در ضمن سفارش می کنم کمی طنزهای "حزب خران " که زمانی در گل آقا چاپ می شد را نیز مطالعه کنند شاید کمی اطلاعات اشان در رابطه با " خر " و "طنز " بیشتر شود.

و اما جوابی به این مدعیان اصلاح طلبی و آزادی بیان: آقایان و خانم های عزیزی که از مطلب بنده(عرعرنامه توقیف شد)  که در آن اسمی از فرد خاصی نبرده ام ناراحت و خشمگین هستید. می توانم بپرسم آن زمانی که هاشم آقاجری کسانی را بحکم دین از مرجع عالی قدری  تقلید می کنند میمون نامید دادتان به هوا نرفت و در اعتراض امثال ما گفتید یکی از راه های رسیدن به اصلاح طلبی واقعی "آزادی بیان " است حال برای رفتن به روز قدس و یا رای ندادن به فرد دروغ گو از فتواهای آقای صانعی تقلید می کنید واعجبا!!! آیا بیحرمتی ها مکرر آقایان مجتهد شبستری و دکترسروش به شریعت و متوهم خواندن ذهن پیامبر اکرم اسلام را فراموش کرده اید و یا خودتان را به خواب زده اید دوستان! فکر نمی کنم سیر حمله های مستقیمی که به دین اسلام در روزنامه هایی که مشی لیبرالی ، کمونیستی و سکولاری و برمبنای اخلاق ماکیاولیستی در دوران به اصطلاح اصلاحات را فراموش کرده باشید چرا که شما هم از پاک شدن معادله دین از زندگی وسیاست چندان بدتان هم نمی آمد! چرا دور برویم در همین ۴ سال گذشته کمتر اصلاح طلبی را می توانستید پیدا کنید که چه مستقیم و یا غیر مستقیم به رئئیس جمهوری قانونی تهمت ، ناسزا و افترا نبند و در همین انتخابات توسط میر حسین موسوی که شعار معروفش "ادب مرد به از دولت اوست" بارها در سخنرانی ها آقای احمدی نژاد را دیکتاتور ، دروغ گو نامید می توانم بپرسم که کدامین ادب مردی که به دنبال دولت است اجازه می دهد با بی حرمتی تمام به رئیس جمهوری قانونی این مملکت ناسزا داده شود آنهم از پشت تیربون! فکر نمی کنم بیحرمتی های و بیشرمی های فائزه هاشمی به رهبر و رییس جمهور را از خاطر برده باشید چرا که تک تک شما در موبایل ها خود آن را نگاه داشته اید به عنوان افتخار به شجاعت یک زن و البته وقاحتش ! می دانید شما خودتان هم نمی دانید چه می خواهید.بعضی از شما اصلاح طلبی را در بی بندباری لیبرالی معنا می کنید و بعضی دیگر از شما مشی لائیکی و لادینی تا جایی که وقتی یکی از امثال ما که طرف دار تفکر اسلام ناب محمدی هستیم از قباحت و حرمت بحث در رابطه با همجنس بازی و ازدواج زن با زن و مرد با مرد که نه تنها در همه ادیان نهی شده بلکه در فرهنگ اصیل ایرانی محلی از اعراب ندارد حرف می زنیم ما و افکار ما را ضد حقوق بشر می نامید اگر این هایی که به آنها اشاره شد که در صدر آنها تاختن به اصول و فروع متقن دین می باشد آزادی بیان است ارزانی خودتان و اگر هم بیحرمتی به اشخاص درجه اول و زحمت کش مملکت بدون هیچ دلیل و برپایه بی اخلاقی و خواسته های نامشروع آزادی بیان است بازهم ارزانی خودتان. راستی خوب است کمی آزاده باشید ، کمی عاقلانه تر قضاوت کنید. اگر مجالی پیش آمد دوباره نمونه هایی از بیحرمتی هایی که شما در برابر آن به عمد و غیر عمد سکوت کرده بودید به شما تذکر خواهم داد و یقینا آن زمان از طنز این حقیر که جایی از بی احترامی به شخص خاصی در آن نبود با ناسزاهایی ناموسی و بی اخلاقی استقبال نخواهید کرد. بازهم می گویم : زنده است نامم به نامت ای وطن... قربان شما میرزا وکیل ایرانی 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 19:5  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

       امروز می خواستم دلم را به دریا بزنم و یک چیز خاصی البته خیلی خاصرا به کسی خاص  بگویم اما هرکاری کردم نشد... باید بیشتر تامل کنم. شاید دیر شود و شاید هم نه اما از آنجایی که همه امورم دست خدا سپرده ام نگران نیستم. از خدا می خواهم اگر واقعا مصمم هستم  برای گفتن و به صلاحم است کمکم کند... خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا کمـــــــــــــــــــــــــــــمکــــــــــــــــــــم کن

............................................................................................................................

از اونجایی خیلی از دوستان فضولی اشان تحریک شد که این مطلب را برای چه منظوری نوشتم  و خیلی ها در نظرات خصوصی ذوق مرگ شده بودند که بله ما می خواهیم ازدواج کنیم وقضیه خواستگاری است باید بگویم سخت در اشتباهید. قصد انجام کاری بود که ختم به خیر شد و قضیه کاملا شخصی بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

 ادب  مرد به از دولت او...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:56  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

صبح مثل همیشه عرعر کنان روبسوی دفتر "عرعرنامه" روانه شدم در میان راه علف های زرد حس نوستالوژیک خری را من القاء کردند که نکند روزی بزنند این "عرعرنامه " وزین ما را توقیف کند .وخرانی که هم آن را می خوانند و هم آن را می خورند از آن محروم شوند .در همین افکار شوم خری خودم غوطه ور شده بودم که به دفتر رسیدم .صدای عرعر جانسوزی به گوش می رسید به گمانم عرعر گوشخراش خردبیر پرمدعا بود. ته دلم خالی شد که نکند اتفاقی برای آبجی خردبیر که مدتی بود خرش شده بودم افتاده باشد! سریع  رفتم داخل چشمتان روز بد نبید هرگز! چشمم به عرعریه عرعرنامه افتاد دنیا بر سرم خراب شد! هرکدام از خرنگارها سم های خود را به آغوش کشیده بودند و عرعر سرداده بودند که بله ای وای که عرعرنامه توقیف شد.سراسیمه و خری به سمت اتاق خردبیر رفتم .پرسیدم چه بلایی سر عرعرنامه آوردی ؟ گفت: می خواستی چه شود؟ بیچاره شدیم جامعه خرنگارهای روشنفکر و رفورمیست بیچاره شد عرعرنامه امان را توقیف کردند! آمده اند به ما تهمت زده اند که دستان با خران بیگانه در یک آخور است. گفته اند شما متهم هستید به نشر افکار خراندازی و از این قبیل اراجیف... به خردبیر گفتم : چقدر گفتم خریت نکن و با این خران خارجی یونجه سبز وتازه نخور! مگر نگفتم جواب خربایل های اجنبی را نده؟ کو دوگوش دراز شنوا؟ یادت رفت گفتم این مطالبی را که در کلاس های استاد اعظم "خروس بر وزن سورس"آمریکایی آن یگانه خر بزرگ و استراتژیست مسائل خری یاد گرفته ای در این عرعرنامه چاپ نکن و هی گفتی : نه خران احتیاج به یک رفورم خری  دارند! بخور نوشجانت! دلم برای خردبیرمان می سوزد بیچاره نمی دانید چه عرعرهایی می کرد. حالا این عرعرنامه هایی که روی دستمان باد کرده است را باید بدهیم  خرهای شکمو بخورند مگر تقویت شوند. واین بودعاقب خریت یک خر دبیر رفورمیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:33  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

خيلي عصباني  هستم غير قابل توصيف عصباني هستم. از زير سرم  بيمارستان آمدم دفتر روزنامه دوست دارم  دفتر روزنامه را خراب كنم. داد بكشم. جلوي چشمانم را خون گرفته.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

۱۷ ساله بودم که برای اولین بار یک اعدام را از نزدیک می دیدم، آن موقع به تازگی کارم را در روابط عمومی دادگستری استان خوزستان به عنوان "آچار فرانسه" آنهم به واسطه پارتی والده محترمه که خدایش حفظش کند شروع کرده بودم.خیلی برای یک نوجوان ۱۷ ساله این کار پرهیجان و پرتجربه بود. موضوع از این قرار بود که آن روز یکی از کارمندان روابط عمومی که کارش مصاحبه با اعدامی در آخرین لحظات زندگی اش بود به علت بیماری بر سر کارش حاضر نشده بود و تنها فرد حاضر در اداره من بودم با تایید مدیر روابط عمومی و اصرارهایم به مادر قبول کردند که آن مصاحبه را من انجام دهم.حس عجیبی داشتم، می خواستم با کسی مصاحبه کنم که به عنوان سارق مسلح بانک می خواستند اعدام کنند و دقیقا من ۵ دقیقه قبل از اعدام می خواستم با او به عنوان آخرین انسان خاکی هم کلام شوم . محل اعدام در مقابل همان بانکی بود که سرقت صورت گرفته بود. خیلی شلوغ بود این همه آدم برای نظاره مرگ آدمی دیگر والبته به قول قرآن برای عبرت گرفتن از حال روز یک مجرم. قاضی پرونده و نماینده اجرای احکام قرآن را تورق می کردند تا آیه ای در رابطه با محارب ( طبق ماده ۱۸۳ هرکس برای ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم ، دست به اسلحه ببرد، محارب فی الارض می باشد) پیدا کنند که در آخر هم به یاری من آن آیه پیدا شد و کسی با صدایی دلخراش و ناموزون پیش از رسیدن مجرم به صحنه اعدام آن آیات را تلاوت کرد . از دور هم همه مردم به صدا می رسید که می گفتند: آوردنش، آوردنش. او را در یک پیکان خیلی ساده اما با گاردی بسیار مجهز که بی تشابه گارد یک شخصیت سیاسی نبود به محل آوردند تا ماشین او ایستاد قاضی به من اشاره کرد که اگر می خواهی با او مصاحبه کنی باید درون خود ماشین با او صحبت کنید. به فیلم بردار اشاره کردم و با هم به سمت ماشین رفتیم به راننده و محافظین گفتم که از ماشین پیاده شوند می خواهم با متهم تنها حرف بزنم. وقتی آنها پیاده شدند از درب شاگرد وارد ماشین شد هنوز نمی دانستم چه چیز می خواهم به او بگویم مهبوت صورت عرق کرده او شدم او هم به چشمان من خیره شده بود من به عنوان کسی که می خواهد بماند  و او به عنوان کسی که لحظاتی دیگر در این زمین نخواهد بود حس خیلی بدی داشتم .خیلی جوان بود. بیشتر از این نباید معطل می کردم از او اجازه گرفتم که می خواهیم از او فیلم برداری کنیم  جوابم را نداد و فقط خیره در چشمانم بود به فیلم بردار علامت دادم او هم در جلو بجای راننده نشست دوتایمان باید کمرمان را پیچ می دادیم تا بتوانیم اعدامی را که در عقب نشسته بود می دیدیم .از او پرسیدم که اسمش چیست؟ نا واضح گفت : علی. صدایش بالا نمی آمد جرمش را از پرسیدم که گفت : غلط کردم همین! به او گفتم تو در آخرین لحظات زندگی قرار داری چه پیامی برای جوانان هم سن خود داری؟ با چشمان نگران ، ترس آلود و عرق کرده به من خیره شد برای لحظه ترس تمام وجودم را فرا گرفت و قط لب خوانی او را می دیدم : می گفت اگر از گشنگی هم مردین اما دزدی نکنید این عاقب من است!!! قاضی دادش در آمده بود وقت ما هم تمام شده بود او را از ماشین خارج کردند وقتی که دمپایی هایش را در آورد به اندازه یک پارچ آب  بروی زمین عرق اعدامی جاری شد.دست و پایش می لرزید نگاهش به طناب داری بود که از میان گرده گرد و دوار طناب تلولو آفتاب صبح گاهی که به صورتش می تابید را می دید شاید هم گرمای جهنمی که انتظار او را در برزخ می کشید او را چنین عرقناک کرده بود. آرام آرام حکم قرائت شد وماموری اورا به سمت چوبه دار برد. تقلی کمی کرد اما طناب را به دور گردنش آویختند!جرثقیل او را آرام به بالا می برد و جان او بالاتر از چوبه دار به بالا می رفت و و بعد دقایقی او دیگر نبود ما پایین پای او و زیر چوبه او را می نگرستیم کسی که همین چند لحظه پیش با او همکلام بودم دیگر نبود وقتی بخودم آمدم که سکه ۲۵ تومانی که مردم برای کفاره بروی جنازه می ریختند به سرم خورد. درد عجیبی بود چرا که حس عجیبی داشتم شاید شما هم اگر با یک اعدامی قبل از مرگش صحبت می کردید چنین حسی مثل من داشتید....

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

امشب که داشتم کتاب هایم را رو به راه می کردم چشمم به کتابی از شهید آوینی با عنوان " رستاخیز جان " افتاد خیلی وقت بود که می خواستم آن را مطالعه کنم، گذرا آن را تورق کردم وشروع به خواندن نمودم، این گونه شروع می شد :جهان ما جهانی است که در آن هم" التزام" و هم "عدم التزام" - "تعهد" و "عدم تعهد" - هر دو، مورد تحسین واقع  می شوند چه در هنر و چه در سیاست. خیلی برایم این حرف سنگین بود. چگونه می شود از طرفی انسانی و یا هنرمندی را در التزام و یا در عدم التزام به چیزی تا حد خدایی پرستید! اما به قول شهید، التزام به چیزی؟ التزام به بی بندوباری یا عدم التزام به اخلاقیات یا بلعکس. در جای دیگر کتاب، سید شهیدان اهل قلم سخنی را از کامو نقل می کند که اینگونه نوشته شده بود : "((شاعر ملامتی)) و یا شاعر ملعون که زاده جامعه ای تجارت پیشه است... سرانجام ازنظر اندیشه کارش بدین تحجر می رسد که می پندارد فقط در صورتی هنرمند، هنرمندی بزرگ است که به مخالفت با جامعه خود، جامعه هرجه باشد برخیزد. این فکر در اساس خود درست که هنرمند واقعی نمی تواند با جهانی که خدایش پول است همگام شود اما نتیجه ای که از آن می گیرد یعنی این که هنرمند باید مخالف هرچیزی بطورکلی ، باشد درست نیست.بدینگونه هنرمندان ما آرزو دارند که ملامتی شوند، اگر چنین نباشد وجدانشان ناراحت است و می خواهند که برایشان کف بزنند، هم سوت بکشند." نمی دانم چرا وقتی این سطور به پایان رسید بی درنگ یاد استاد شجریان افتادم همو که نوای ربنای ماه مبارک رمضانش سیقل دهنده میلیون ها روزه دار مسلمان است و آثار هنری اش مخدر روح هنردوستان ایرانی. انتخابات دهم ریاست جمهوری و حوادث قبل وبعد از آن حاوی خاطرات خوب و بدی بود که در صفحه تاریخ ایران نقش بست ، در این میان افراد با توجه به علاقه سیاسی خود بعضا جهت گیری های متفاوتی  را بر له ویا علیه نظام به شیوه های مختلف روا داشتند که در این میان هنرمندان نیز از قافله عقب نماندند...مخاطب من در این یاداشت استاد شجریان است! دوست دارم از ایشان بپرسم : استاد شما که با خیلی ها فرق می کردید و بنوعی جزء خواص و چهره های ماندگار این آب و خاک بودید؟ شما چگونه توانستید به رسانه هایی همچون  "بی بی سی" و "صدای آمریکا " که با پول چپاول این آب وخاک سرپا شده اند بهاء دهید و آن رسانه ها را جهت انعکاس اعتراض خود مشروع بپندارید؟ استاد شمایی که خروش نوایاتان پشتیبان میلیون ها انقلابی سال ۵۷ بود چگونه امروز خروش ۴۰ میلیون رای را نشنیده گرفتید و آن را همانند دیگر خود فروخته گان به تبلیغات رنگین استعمار واستکبار دروغین نامیدید ؟و مردم این آب خاک را از صدایتان که گاها از صدا وسیما بخش می شد محروم کردید؟ استاد زمانی که صدایتان که از "بی بی سی" بخش می شد که می گفتید: نمی خواهم صدای این خس وخاشاک دیگر بخش شود! بخود گفتم به یقین استاد حرف های رئیس جمهور را بخوبی درک نکرده؟ چرا که منظور رئیس جمهور از خس و خاشاک همان جاسوسان ، منافقان و خودفروختگانی است که منافع گروهی اشان به خون مردم نجیب ایران با هر طرز تفکر ارجحیت داده اند. استاد یقینا شما آنچنان در قلب مردم جای دارید که لازم نبود جایگاه خود را به "شاعران  ملامتی" تنزل دهید! می دانید استاد زمان حال به تاریخ تبدیل می شود و رفتارهای عجولانه و احساسی ما بر تارک تاریخ ثبت خواهد شد! استاد انسان مختار است،اما آزادی اش مقدم بر حقیقت و عدالت نیست که بخواهد به بهانه آزادی بیان هر حقی را کتمان کند این عین بی عدالتی است و البته بی عدالتی و بی انصافی بزرگ آن است که شما حرف حق را نشنیده بگیرید و در جهت عکس آن ، آنهم سوار بر موج کشنده احساسات حرف دیگری بزنید. خود بهتر می دانید که "محمدرضا شجریان" یک فرد است و "استاد هنرمند مسلمان ایرانی  محمدرضا شجریان" یک فرد دیگر. اولی آزاد است که هر خطایی را انجام دهد که البته ضررش را خودش خواهد دید اما شما در برار "استاد" مسئول خواهید بود، در حیطه مسلمانی باید حواستان به رفتار ، کردار، و گفتارتان باشد، شما ایرانی هستید و مواضع شما پای میلیون ها ایرانی نوشته خواهد شد چرا که شما فرد ایرانی شناخته شده ای در دنیا هستید! و هنرمند که مسئولیتی بس سنگین خواهد بود نام محمدرضا شجریان را مزین کرده. استاد بهتر نیست کمی به این القاب ومسئولیت های آنها توجه می کردید و سپس آنگونه احساسی اعلام موضع می کردید. استاد شما ماندگارید اما بگذارید بدون نقص ماندگار بمانید وخود را کمتر هزینه خودفروختگان بکنید!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:48  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

همیشه پیش خودم فکر می کردم اگر می توانستم به گذشته سفر کنم در حالی که همه خاطرات تلخ وشیرین آینده را به همراه خود به توشه می برم می توانم گذشته ام را از لوث اشتباهاتی که انجام داده ام پاک کنم و به نوعی یک زندگی آرمانی برای آینده ام بسازم، گاهی دیگر فکر می کردم خوب بود همین پول توجیبی ام که  شاید به ۲۰هزار تومان می رسد را با خود به گذشته می بردم و یک خانه قولنامه می کردم که الان شاید قیمتش به ۲میلیارد تومان هم نرسد و من و هرکسی که فکر می کند که در گذشته اشتباه کرده دوست دارد  از آینده دوباره سفری به گذشته داشته باشد تا بتواند خیلی از خراب کاری ها را سامان دهد.سخت در اشتباه است. جایی بروی تابلوی دیوارخواندم  که: زندگی هنر نقاشی کردن بدون پاکن است... جمله خیلی سنگینی است پس سفر حتی اگر به گذشته برایمان میسور باشد هرگز نمی توانیم تغیری در آن ایجاد کنیم چرا که ما چنین پاک کنی نداریم و این هنر انسان بودن است که بتواند زندگی را جوری رقم بزند که همیشه گذشته آن آینده بدست آمده فقط در حد یک خاطره برای او باقی بماند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:13  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

الانه که به عالم و آدم ناسزا بگم خودم نمی تونم بنویسم این بلاگفای فلان فلان شده هم مطالبم را می پراند... خاک برسر سرور بلاگ فا... خاک بر سر من که مغزم معیوب شده.. کلا مرگ را به ننوشتن ترجیح میدهم... مرگ بر من.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:34  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

آدم گاهی فکر می کنه! شاید هم نه فکر نداره بکنه وهمین جوری واسه اینکه حوصله اش سر نره یه فکرمی کنه!دلم حسابی هوای خونه را کرده! هوای داد وهوارهای بابا! دست بوسیدن های مامان٬ کل کل کردن با معین و سربه سر گذاشتن محمد! بعد از ظهرها کنار رودخونه رفتن! وحالا به لیست عصرهای دلگیرم روز پنج شنبه هم اضافه شد! پنج شنبه هایی که همیشه برایم پر شور ونشاط بودند! وحالا در تنهایی من وخدا...دلگیر شدن! شاید چون خدا از من دلگیر است من هم ازاین عصر پنج شنبه دلگیرم! از هفته پیش در ضمیمه ایران زمین روزنامه ایران هفته ای ۲ صفحه به من دادند تا آن را به دبیری خودم سیاه کنم! گه گاهی کار ژورنالیستی می کردم اما نه به این سنگینی! یعنی دیگه رسما روزنامه نگار شدم ! و این هم اضافه شد به القاب قبلی ام : فعال دانشجویی! مسئول روابط عمومی! ورزشکار! دانشجو! منتقد سیاسی ! مشاور! مدیر! بازرس! (...)! و حالا روزنامه نگار اما آدم هزارتای دیگر از این القاب پفکی داشته باشه جای این لقب های پرطمتراق را می تونه یکی از اون القاب پر کنه ! بنده ! مسلمان ! ایرانی ! انسان ! آدم! حوا ! حبیب خدا! نه هرگز ای کاش می توانستم ثانیه ای مزه انسان بودم را می چشیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:14  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

در این مدت از بس از اطراف و اکناف اسم حضرت والا مقام "مخمل" آن گربه مخملی خونه مادربزرگه را شنیدیم بی درنگ یاد کودکی از دست رفته خویش افتادیم.یاش بخیر موقعی که کارتون خونه مادربزرگه بخشمی شد  ما هم مثل جوجه طلایی های کارتون از آقای مخمل می ترسیدیم حالا که بزرگ شدیم و اسم انقلاب مخملی را می شنویم می فهمیم نه بابا ما از همان کودکی شعور سیاسی بالایی داشته ایم وکلا از از هرچیزی که با مخمل در ارتباط بوده وهست ترسانیم مثل همان جوجه های طلایی خونه مادربزرگه. امان از این مخمل و کلک هایش!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:26  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

نمی دونم دنیا بیرحمه یا ما آدم ها، خواب می بینی، نگران می شوی، دلشوره می گیری، اما می گویند نگران خودت باش، دلت آتش می گیرد، امان از جفای دنیا و آدم های دنیا...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:9  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

کم کم دیگه داره باور آدم میشه که این سیاست بی پدر مادر حرومزاده هیچیزی  نمی شناسه به جز دروغو کلک و غیره چه برسه به اسلام و مسلمانی و به نوعی در این سیاست دین و دین داری محلی از اعراب ندارد و کلا آدم دین دار مجرم محسوب می شود ! یک روز می زنند یک زن را به جرم داشتن روسری در آلمان می کشند! روز دیگر بچه ای در غزه باید بدنش در مقابل چشمان مادرش تکه تکه شود و امروز باید در چین صدها زن ومرد مسلمان توسط کمونیست ها کشته شوند آنوقت کک آقایان در بلاد بلا نسبت اسلام نگزد خیلی ها می گویند چرا برای فلسطینی ها صدایشان در می آید ولی برای مسلمانان چینی کسی صدایش در نمی آید! اول آنکه مگر برای فلسطین صدایشان در آمد چه کردند که حالا بخواهند برای مسلمانان چینی بکنند؟ دوم آنکه فعلا دنیا،دنیای مصلحت و سیاسی بازی است اسلام ناب مرد آنهم بدست خود مسلمانان.ابن روزها بسیاری از رسانه های دنیا(مثل این خبر بی بی سی :درگیری های قومی در چین)  از جمله صداو سیمای همیشه راستگوی جمهوری اسلامی این درگیری ها را درگیری قومی می خوانند و جالب آنکه در سایت های کشورهای مسلمان نیز این جریان هیچ گونه انعکاسی ندارد بسیاری بر این باورند از آنجا که چین متحد سیاسی واقتصادی کشورشان محسوب می شود بهتر است نظری در این باره نداشته باشند منجمله همین ایران اسلامی.

اما جریان مسمانان چینی :مسلمانان ترک ‏تبار " اویغور" ساكن در ايالت سين كيانگ با جمعيتي بالغ بر 8 ميليون نفر، در اثر سیاست های ضد اسلامی حکومت مرکزی چین ‏زندگی سختی را می گذرانند.‏سین کیانگ از سالها پیش و در پی تصرف ترکستان شرقی به نقشه چین اضافه شد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6:11  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

اینجا ایران مرکز پایخت تهران! همین پارسال در همین تاریخ بود که بنده در اهواز بودم و هنوز به تهران عزیمت نکرده بودم! در همین روز بود که من به دلیل کاری اداری مجبور شدم در یک روز گرد وغباری منزل را ترک کنم(در هوای ۷۰ درجه) شعاع دید دقیقا ۱۰۰ متر بود، وقتی عرق می کردم  خاک های نشسته بر سرم گل می شد اما خبری از تعطیلی ادارات نبود! امروز در تهران اعلام وضع فوق العاده کردند جالب بود در خبرها می گفتند چشم چشم را نمی بیند. یک لحظه دلم برای همه مردم خوزستان سوخت که از همه طرفه این بدبخت ها باید جور این تهرانی های از خود راضی را بکشند! جنگ با آن همه ویرانی برای خوزستان بود! نفت با اینهمه سود برای تهرانی ها! کارون با آنهمه آب و خوزستانی بدون آب! آبادانی با صفا باید آب شور بخورد! خوزستانی در گرد وغبار شیمیایی! تهرانی در گرد وغبار قلابی! همیشه بر این باور غلط بودم که اینها همه تبلیغ منی است که ایران فقط تهران است! اما امروز خودم لمس کردم ایران فقط تهران است.خوب که فکر می کنم آقای میر حسین موسوی ویارنش هم حق دارند که بگویند ما رای آوردیم چرا گه فقط تهران را ایران می دانند وبقیه مردم ایران را حساب نمی کنند! همان روستایی زجر کشیده ای که صبح تا شب برای این تهرانی از خود راضی با زمین را با جان خویش شخم بزند!

مطلبی ببیند از تابناک در این باب :ایران فقط تهران است 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 3:35  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

از اینکه می خواهم از علی بنویسم اما نمی دانم چه بنویسم خجالت می کشم از شیعه بودنم از مسلمان بودنم .خجل از روی علی هستم که جرج جرداق مسیحی او را در میان نهج البلاغه اش کشف کرد و من شیعه او حتی نمی دانم محتوی نهج البلاغه چیست؟ می گوییم علوی هستیم اما خبری از رفتار شبه علوی نیست! به دنبال کرامت و معجزات علی هستیم به دنبال اینکه چگونه می توانست ذهن آدم را بخواند و یا اجنه را ببیند چرا که از توان ما خارج است برایمان جذاب است! اما اینکه بخواهیم وبندانیم دوری از گناه در سیره علوی چیست؟ ویا دست درازی به بیت المال چه سزایی دارد دنبال رفتنش برایمان سخت است! عجبا علی حتی در میان به اصطلاح شیعیانش مظلوم و تنها است! علی همیشه تنها بوده. در صفین،در کنار جسد نیمه جان مادرم زهرا، علی و ۲۵ سال  تنهایی و همیشه تنهایی ولی اینها تنهایی نیست! تنهایی یعنی شیعه علی باشی اما اورا نشناسی و دشمن ات علی را بهتر از تو بشناسد علی ، علی اوست، نه تو! تو دشمن علی هستی او دوست و پیرو و شیعه علی عجبا علی بزرگترین گوهر زندگی اش را برای اجرای عدالت و برای نگه داری اسلام از دست می دهد و ما روز به روز به تن پروری  و اهمال کاری خود بیشتر اضافه می کنیم محبت علی چه بدرد می خورد وقتی عاری ازمعرفت باشد همه می گویند علی شفیع است! علی ساقی کوثر است! خوب علی همه اینها هست چه دخلی به تو دارد که حتی نمی دانی ترجمان نام علی چیست( خیلی دلم پر است چرا که خودم هم یکی از همین شیعه نماهای مسلمان زاده هستم)علی و چاه تنهایی هایش برای الان ومظلومیتش در میان شیعیانش بوده نه از مکر بنو امیه و یا طلحه و زبیر خوب گوش کنید می توانید صدای ناله علی را بشنوید که از منافق گری های ما از درویی ما از تزویر دورغ ما از نابرادری ما از ما جماعت شیعه نمای مسمان زاده به گوش می رسد

به پدرم زنگ زدم اول از او به خاطر این همه سال که او را اذیت کرده بودم حلالیت طلبیدم و بعد روز پدر را به او تبریک گفتم و چه سخت است پدر بودن و پدری کردن!

نمی دانم سالروز تولد مولا علی را به چه کسی تبریک بگویم و فقط بخود می گویم محمد رضا برایت متاسفم که خود را شیعه علی می دانی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:42  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

قصد نداشتم این چند روز مطلبی بنویسم فقط سعی دارم خوب حرف ها رو مانیتورینگ کنم و بینیم افراد چه موضع گیری هایی دارند خیلی برایم جالب است عده ای که تا همین ماه گذشته از ولایت و ولایت پذیری آقا دم می زدند حالا ۳۶۰ درجه از مواضع چندین ساله خود عدول کرده اند و هم نوا با خارجی های داخلی و خارجی های خارج بر تبل تقلب می کوبند برادران و خواهرانی که ادعای الحیاه خوانی وصحیفه خوانی اشان گوش عالم را کر کرده بود اما حالا... خوب می خواهم همه را رصد کنم از اصول گرا گرفته تا اصلاح طلب از سلطنت طلب گرفته تا کمونیست و حرف همه را خوب بشنوم... می دانید انقلاب به یک پوست اندازی احتیاج داشت... اما همیشه پوست اندازی سخت و دردناک بوده اما زیبایی بعدش آرامبخشه... وای از اون روزی که امام زمان بیاد احتمالا به ایشون هم می گویند تو دورغگویی!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:7  توسط میرزا وکیل ایرانی   | 

نمی دونم گاهی فکر می کردم که هیچ جمعه ای غم انگیز نیست واین یک تلقینه اما نه!!! چند وقتی بود که می خواستم بعد از فیلتر شدن وبلاگ قبلی ام (میرزای ایرانی) این وبلاگ رو راه بندازم اما نشد اما حالا در این جمعه که بعد ۳ماه دور بودن از خونه، اهواز و همه خاطراتی که من رو آتش می زند یه دفعه زد به سرم که فعالیت وبلاگی خودم رو دوباره شروع کنم. برمی گردم درست به دوسال پیش آذر سال ۸۶ که اولین نمایشگاه دست آورده های هفته پژوهش رو در دانشگاه با کمک بچه ها درست کردیم وچه خاطره ای شد اون روزها که با بچه ها کنار هم بودیم حاضر بودم تمام عمرم رو بدم اما یه ثانیه از اون روزها برگرده روزهایی که این روزها مثل خوره یادش داره من رو ذره ذره از پا در میاره!!! فکر نمی کردم یه روزی برای اهواز دلم تنگ بشه اما عجیب آب اهواز توی این ۱۳ سالی که اهواز بودم من رو بخودش جذب کرد اینجا کارون و شب های کارون رو نداره که آدم وقتی دلش می گیره بره بشینه کنار کارون و یه گوشه گریه کنه!!! اینجا پارک ساحلی نداره که آدم کنارش تو زمستون قدم بزنه و به مرغ های ماهی خوار نگاه کنه و یه نفر رو برای اولین بار با اسم کوچیک صدا کنه!!! اینجا پارک قوری نداره همان پارک قوری که کنار کارونه وقتی به اونجا می رفتی ناراحت می رفتی اما خندان و امیدوار برمیگشتی!!! وهمه چیز با کارون شروع میشه وبه کارون ختم میشه کارونی که هیچ وقت تمام نمی شه همون کارونی که شاهد همه دردها، گریه ها، خنده ها ، فریادها و حضور من بوده وای خدایا این بغض لعنتی داره می ترکه توی این تنهایی تهران خدایا از تهران به اهواز و حالا بعد از ۱۳ سال از اهواز به تهران اما با کوله باری از خاطره تلخ وشرین که یاد هرکدوم تن آدم رو آتیش می زنه خدایا در پناه خودت حفظشون کن!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:55  توسط میرزا وکیل ایرانی   |